#مهمان_زندگی_پارت_140
-خوب حالا این شرایط چی هست؟
به میز اشاره کرد و گفت:
-من عادت ندارم موقع غذا خوردن زیاد حرف بزنم ، بعد از شام بهت می گم.....
-پس بگو یه طوماره !..... و اگه قبول نکنم؟!
درعمق چشمانش خیره شد ومحکم گفت :
-من تحمل زن های سر خود و لجباز و ندارم ، می تونی بر گردی خونتون....
از لحن محکم کلامش ترسید وگفت :
-اما قرار ما تا آخر ترم دیگه بود تو به من قول دادی .....
-حالا زیرش می زنم......
-به همین راحتی !...........
-بله !به همین سادگی !.........
-همیشه همینطور به راحتی زیر حرفات می زنی؟
-تو از اولش با من صادق نبودی ، اگه از اول از وجود نیما خبر داشتم هرگز این بازی و شروع نمی کردم ، من نمی تونم بشینم و بهم بگن چقدر بی غیرت و بی عرضه اس.....
-اما من جاهایی که می دونن ازدواج کردم با نیما نمی رم
پوزخندی زد وگفت :
- یعنی اینهمه ملاحظه کاری ؟
-ملاحظه نمی خواد توخیلی سخت می گیری
آرمین از جا برخاست وگفت :
لطف کن یه چای برای من درست کن ،باید اینهمه چربی رو که به خوردم دادی یه جوری بسوزونم
از آشپزخانه خارج شد وروی مبل مقابل تلویزیون نشست وکنترل را به دست گرفت.
چای ساز را روشن کرد وسرگرم جمع آوری میز شد .به محض آماده شدن چای ، دو لیوان ریخت وبه سالن رفت ،آرمین در حالی که چای اش را برمی داشت پرسید
-فردا هم کلاس داری ؟
روی مبل روبرویش نشست وگت :
-آره !
-تا ساعت چند ؟
-سه
-ساعت شش میام خونه ،آماده باش باید یه سر بریم خونه پدرم
-اما فردا بعد از دانشگاه باید برم خونه بابام ،لپ تاپ وکتابهام اونجان ...........
-فردا سر راه می ریم اونجا
-شاید اصلا به توافق نرسیدیم
romangram.com | @romangram_com