#مهمان_زندگی_پارت_139
-منم می رم دختره رو پیدا می کنم.....
-یعنی اینقدر زرنگی؟! چه جوری می خوای پیداش کنی تو که هیچ نشونه ی ازش نداری.....
-پیدا کردنش سخت نیست ؛یه بپا برات می زارم.......
-شاید من اصلا نخواستم اونو ببینم !!......
-یعنی میخوای بگی که دلت براش تنگ نمی شه ؟!
-به فرض اینکه اون توی دانشگاه باشه و برای دیدنش نیازی به قرار نداشته باشم......
حس حسادتی عمیق به همه وجودش چنگ انداخت اما به روی خودش نیاورد و گفت :
-به بپا می گم رفتارتو با همه دانشجوها چک کنه
آرمین بلند شد و دست و چاقویش را شست و گفت:
-اما تو که می دونی من به غیر از دانشجوهای کلاسم کسی رو سر کلاس راه نمی دم.....
-منم اونو از بین دانشجوهای خودت انتخاب می کنم.....
آرمین آرام توی سرش نواخت و گفت:
-بهتره از این مخ تعطیلت برای چیزای مهم تری استفاده کنی، حالا بلند شو شامتو بکش که مردم از گشنگی ......
از جا برخاست و به سالاد محصول آرمین سس اضافه کرد و میز را چید....
آرمین در حالی که تکه ای لازانیا با چنگالش بر می داشت با نا باوری دوباره پرسید :
-حالا جدی بر می گردی؟
برای خودش هم لازانیا کشید وگفت :
-میدونم اگه برگردم خیلی خوشحال میشی ! ........اما نه !.....برای لج تو هم که شده همین جا میمونم
آرمین تکه ای دیگر برداشت و با آرامش گفت :
-هر دومون میدونیم به خاطر لج من نیست که میمونی
خیره نگاهش کرد وآهسته گفت :
-درسته !من روز اول فقط به خاطر پدرم این بازی روبا اینکه از آخرش خبر داشتم شروع کردم حالا هم به خاطر اون مجبورم ادامه اش بدم اگه بخوام برگردم به هر دلیلی که باشه برای بابام فرقی نمیکنه ، چرا که اون از غصه دق می کنه....
-اگر تصمیم به موندن داری باید قبلش شرایط منو قبول کنی ....
با تعجب گفت:
-شرایط؟!
-آره ، قبلا نگفته بودی یه عاشق سینه چاک داری که حاضره به خاطر تو خودشو سر به نیست کنه.......
-نیما آدم عاقل و فهمیده ایه......
-منطق اون ربطی به من نداره ، من فقط می خوام از آبرو وحیثیت خودم دفاع کنم....
با حرص نفس عمقیی کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com