#مهمان_زندگی_پارت_134
در حالی که چهره اش از خشم فشرده وگلگون شده بود داد زد:
-پس حالا که اینطوره بهتره گوش به حرف اون پسره بگیری و هرچه زودتر به خونتون بر گردی ، منم 3 روزه طلاقنامه ات و میفرستم در خونتون....
با هیجان سرش رابه نشانه تائید چند بارتکان داد وگفت :
-آره اینطوری خیلی بهتره ، چون دیگه حالم از این خونه و صاحبش داره بهم می خوره....
-حالت وقتی بهم می خوره که بفهمی من به همه گفتم دلیل طلاقمون اون پسره است.........
- حیرت زده گفت:
- به اون چی کار دار؟
-من به کسی کاری ندارم ، فقط واقعیت و میگم....
-تو خیلی کثیفی!....
پرازخشم فریاد زد :
-کثیفتر از اون پسره عوضی که جلو من از علاقه اش به تو حرف می زنه که نیستم.....
(لحن صدایش از عصبانیت هر لحظه بالاتر می رفت!!!)
-علاقه اون پاک و صادقانه اس.....
با نهایت خشم پوزخندی زد وگفت :
-جدی !، پس چرا وقتی اینو می دونستی ! حاضر شدی دل اونو بشکنی و زن من بشی....
-مجبور بودم خودتم میدونی...
-پس اعتراف می کنی بهش علاقه داری...
-تو داری بهم توهین می کنی....
فریاد کشید:
-تو به من توهین نمی کنی ،این توهین نیست ، که جلو همه با یه پسر جوون تو محوطه دانشگاه گرم می گیری و بهش اجازه می دی توی زندگی خصوصیمون دخالت کنه !
آهسته گفت :
-اونجا هیچ کس از رابطه ی ما خبر نداره و همه نیما رو میشناسن....
لحن آرام سایه باعث شد او هم تن صدایش را پایین بیاورد وبگوید
-تو حتی از حراست هم واهمه ای نداری و فکر اینوکه اگه ببرنت حراست چه توضیحی داری بهشون بدی رو هم کردی !...
نفس عمیقی کشید وادامه داد
- اگه فکر کردی من میام وبهشون می گم زن منی باید بگم در اشتباه محضی !
با غرورو لجبازی آرام گفت :
-من هرگز از تو نمی خوام این کارو کنی
یک قدم جلوتر آمد و در عمق چشمانش خیره شد وگفت :
-بله میدونم تو مغرور تر از این حرفهایی ، اما پدرم چی ، تو نمیدونی اون جزء هیئت مدیره دانشگاست و ممکنه هر لحظه اونجا پیداش بشه ، اگر تو روهمراه این پسر توی حراست دید چه جوابی برا این آبروریزیت داری که بهش بدی؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com