#مهمان_زندگی_پارت_133
هنوز از رفتارش در کلاس ناراحت ودلخور بود پس خشمگین صدایش را بالا برد و گفت:
-من با تو هیچ حرفی ندارم....
فریاد کشید:
-اما من دارم !و تو هم مجبوری جوابمو بدی....... پرسیدم تا حالا کجا بودی....؟
سعی کرد بازویش را از دستش بیرون بیاورد ودر همان حال به تندی گفت :
-منم گفتم بیرون کار داشتم.....
فشار بیشتری به بازویش وارد کرد و دوباره پرسید :
-کجا و با کی؟
در حالی که تقلا میکرد خودش را رها کند با لجبازی گفت
-این دیگه به خودم مربوط میشه!....
هر دو بازویش را با دست های قویش چنان محکم گرفت که نمی توانست تکان بخورد ، و نگاهش را در عمق چشمان عسلی اش انداخت و با خشم گفت:
-یه چیز و واضح و روشن بهت میگم !.... تا زمانی که تو این خونه ای همه کارات به منم مربوط میشه!....پس بهتر اینوهمیشه آویزه گوشت کنی
نیشخندی زد وگفت :
-جدی ....پس چرا کارای تو به من مربوط نمی شه؟! هان !چرا؟؟؟؟ چرا من حق هیچ دخالتی وتو زندگی تو ندارم و باید همیشه خفه خون بگیرم.........هان...........چرا؟؟؟؟ ؟
از هیجان و خشم صدایش هر لحظه بالا تر می رفت...
آرمین با نهایت خشم و غضب فریاد کشید:
-یه بار دیگه می پرسم ! بگو کجا بودی؟؟؟؟
خسته و بی حوصله با چشمانی گستاخ در چشمان پر از خشمش خیره شدو گفت:
-دوست ندارم چیزی بهت بگم ، زندگی خصوصیم به خودم مربوطه و بهت اجازه نمی دم دیگه اینو ازم بگیری....
با نگاهی غضبناک و لحنی عصبی داد زد:
- فک کردی من چیم تو زندگیت؟................یه مترسک سرجالیز!
با پوزخندی گفت:
-تو حتی اونم نیستی ! اون یه خاصیتی داره....
از عصبانیت منفجر شد و با خشم او را به عقب هل داد و گفت:
-تا این موقع شب با این پسره الدنگ بودی؟ .......نه؟؟؟؟
از فریادش ترسید ولی خودش را نباخت وبا لجبازی گفت:
-این پسره الدنگ اسم داره و اسمشم نیماست.....
-تو غلط می کنی اسم اونو جلوی من به زبون میاری.....
-میارم ببینم چکار میکنی...............!
romangram.com | @romangram_com