#مهمان_زندگی_پارت_132

نیما با ناراحتی گفت:

-ولی من نمی خوام تو به اونا.......

نازنین میان حرف نیما پرید ورو به سایه گفت:

-سایه من این محبتت و هیچ وقت فراموش نمی کنم.....!

سایه لبخندی زد وگفت:

هنوز که چیزی معلوم نیس،بذار من با اونا حرف بزنم ،بعد خبرت میکنم.....-

نازنین دست سایه را در دست گرفت وبه گرمی فشرد و گفت:

-من می دونم تو هر کاری رو بخوای سه سوته انجامش می دی،اینم برات اینه آب خوردنه....

و سپس با مهارت خاصی بحث را به دانشگاه کشاند و مانع مخالفت نیما شد ، بعد از شام هر چهار نفر از رستوران خارج شدند ، وقتی سروش از آنها خداحافظی کرد و جدا شد ، سایه رو به نیما ونازنین گفت:

-خوب با اجازه منم دیگه با تاکسی میرم....

نیما با تعجب و خشن گفت:

-چی رو با تاکسی میرم ، فک کردی اجازه می دم این وقت شب تنها با تاکسی بری؟؟،مگه من مردم؟سریع سوارشید خودم میرسونمت....

-ولی.....

-ولی واما نداره،هر دو سوار بشید..

سایه مطیع و سر به راه بدون هیچ حرفی سوارماشین نیما شد.

نازنین سرش را به طرفش بر گرداند و گفت:

-می خوای اول بریم خونه بابات وسایلت و برداری؟....

نگاهی به ساعتش انداخت ، نزدیک نه بود ، به همین دلیل گفت:

-نه دیر وقته بهتره برم خونه ، دلم نمی خواد بعد از آرمین خونه برسم.....

نیما نگاهی در آیینه به او انداخت و گفت:

-چرا ، مگه براش مهمه که تا این ساعت بیرونی.....؟؟

نفس عمیقی کشید وبا غصه گفت :

-نه هیچ چیز من برای اون مهم نیس، فقط میخوام قبل از اون برسم و برم توی اتاقم که مجبور نباشم قیافشو ببینم...

نیما با گذاشتن پا روی پدال گاز سرعت ماشین را بالابرد ودر عرض نیم ساعت کنار برج توقف کرد

سایه از نیما تشکر کرد و از ماشین پیاده شد وبا خداحافظی کوتاهی وارد برج شد . کلید انداخت و وارد آپارتمان شد ، با روشن بودن لوستر های سالن جا خورد و بی حرکت همانجا ایستاد .آرمین با چهره ای عصبی رو به رویش قرار گرفت وپر از خشم محکم پرسید

-تا این ساعت شب کجا بودی.....؟؟

نزدیک بود قلبش از حرکت با یستد....سعی کرد خودش را نبازد و مقابل آرمین بایستد .به همین دلیل با بی تفاوت آهسته گفت :

-بیرون کار داشتم......

و بایک آرامش ساختگی از پله بالا رفت اما هنوز یک پله هم رد نکرده بود که آرمین با عصبانیت بازویش را محکم گرفت و به طرف خودش چرخاند و داد زد:

-هنوز حرفم تموم نشده ! ....

romangram.com | @romangram_com