#مهمان_زندگی_پارت_135


سایه که اصلا از این موضوع خبر نداشت در حالی که سرش را زیر انداخته بود ، مسخ شده در جوابش گفت:

-من فقط داشتم درمورد نازنین با اون حرف میزدم...

-نازنین ! از کی زندگی خصوصی من شده نازنین؟؟،اون حق نداره برای زندگی ما تعیین تکلیف کنه...

سرش را بلند کرد وگفت :

-اون فقط نگران منه...........

به تندی گفت :

-غلط کرده ،اصلا اون چکارست؟؟؟

عاجرانه نالید :

-قبلا هم گفتم اون برا من مث یه برادره.....

با ملایمت گفت :

-اما خودش که چیز دیگه ای میگفت....

-گفته خودش برا من مهم نیس ، مهم احساس منه که نسبت به اون یه حس برادرانه اس.....

آرمین خسته و کلافه خودش رابه روی مبل پرت کرد و آرام گفت:

-به هر حال برا من فرقی نمی کنه ، من آبرو و هزار گرفتاری دارم اگه قراره این پسره هر جاکه می ری سریش بشه دنبالت، بهتره هر چه زود تر بر گردی خونه پدرت.....

لحن سرد و یخ زده آرمین عمق وجودش را لرزاند ،احساس عجز و بیچاره گی می کرد ، بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد . چه قدر خسته و درمانده بود . باز هم دو راهی زندگی آشفته و پریشانش کرده بود . بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشمش فرو چکید . دلش می خواست سرش را با شدت به دیوار بکوبد ،تا همه این کابوسها را از یاد ببرد .

آرام زمزمه کرد:(خدایا دیگه طاقت و تحمل تهدید و تحقیر را ندارم .)پنجره را گشود ونفس عمیقی کشید باد سردی صورتش را آزرد. چهره معصوم و مهربان پدرش مقابلش ظاهر شد ،او تحمل آزردن این چهره زجر کشیده را نداشت اگر بر می گشت پدرش از غصه دق می کرد...

به یاد نازنین و قولی که به او داده بود افتاد ، نازنین چه قدر خوشحال و امید وار به او بود اگر بر می گشت نمی توانست هیچ کاری برای نازنین انجام دهد. قطرات گرم اشک را با پشت دست پاک کرد.او زاده شده بود که تنها فداکاری کند. تصمیم گرفت دوباره هم در برابر آرمین کوتاه بیاید. فعلا اختیار دار زندگی اش او بود .پس نباید این را هرگز فراموش می کرد که دیگر قدرت و اختیار تصمیم گیری ندارد.

لباسش را عوض کرد وبه رختخوابش رفت

******************************************

کتابهایش را روی میز گذاشت وکنار نازنین نشست ،نازنین هندزفری رااز گوشش بیرون کشید وگفت :

-دیر کردی ،داشتم نگرانت می شدم

با پوزخندی گفت :

-فک کردی آرمین سر به نیستم کرده ؟

-از این خودپسند عوضی هر کاری برمیاد

- فعلا کار تو گیر همین خودپسند عوضیه

-مگه بهش گفتی ؟

- نه، نشد که بگم ،دیشب از رو تنظیم در اومده بود

نازنین نگران رسید

-دوباره دعواتون شده ؟


romangram.com | @romangram_com