#مهمان_زندگی_پارت_126

با اینکه قیافه آرمین به اشخاص مزاحم نمی خورد ،اما فکر نیما در آن لحظه اصلا کار نمی کرد واندیشید مزاحمیست که قصد مزاحمت دارد، پس با تعصب مشتش را به طرف آرمین نشانه رفت و گفت :

-مگه من مرده باشم که اجازه توهین به ایشون وبه شما بدم

آرمین مشت نیما را در هوا گرفت وبا آرامش زمزمه کرد:

-منم نیازی به اجازه شما ندارم

با حرکت آرام سر به سایه اشاره کرد وادامه داد

اینو خودش به شما نگفته -

نگاه سایه بین بچه هائی که در محوطه دانشگاه ، همه با تعجب آنها را می پایدند و آندو در گردش بود وقتی دید بحث دارد بالا میگیرد ، از ترس برخورد احتمالی بین آن دو قرار گرفت و با هیجان وترس رو به نیما گفت :

-نیما ایشون استاد مشایخند!

نیما که نمیدانست استاد مشایخ کیست ، حدس زد که باید همسرقراردادی سایه باشد .آرمین دستش را رها کرد وهمراه با نیشخندی گفت:

-پس نیما خان که میگند شمائید ،مشتاق دیدار!

یک قدم عقب رفت وگفت :

-اما برخلاف شما من اصلا آرزوی دیدار تونو نداشتم

آرمین نگاهی به سایه انداخت و محکم و آمرانه گفت :

-تو برو سر کلاست ، بعدا" با هم حرف داریم

سایه بی توجه به لحن تند وتهدید آمیز کلامش رو به نیما گفت :

-نیما من دیگه میرم سر کلاسم اما یادت نره چی بهت گفتم ! من هر طور شده اون مساله رو حل می کنم

نیما کتابهایش را از روی نیمکت برداشت وبه دستش داد و گفت :

-تو هم روی حرفهای من فکر کن وجوابم بده

با لبخند تلخی گفت :

-باشه ،فعلا بااجازه

در مقابل چشمان حیرت زده بچه ها که به آنها خیره شده بودند از آن دو دور شد .

با دور شدن او نیما هم قصد رفتن کرد که آرمین محکم گفت :

-می تونم بپرسم به چه دلیلی شما اینهمه نگران سایه هستین ؟

با پوز خندی نگاهش کرد وگفت :

-دلیل نمی خواد او دختر همسایه منه

چشمانش را ریز کرد وبا حالتی تحقیر آمیز گفت :

-یعنی شما نگران همه دخترای محلتون هستین ،اگه اینطورباشه که باید خیلی گرفتار باشین

-سایه برای من با بقیه خیلی فرق داره

جدی شد و قاطع ومحکم پرسید :

-چه فرقی ؟

romangram.com | @romangram_com