#مهمان_زندگی_پارت_125
-ولی میشه راحت طلاق گرفت
- نمی تونم نیما !نمی تونم بعد از دو ماه زندگی مشترک جدا بشم ،...مردم چی میگن!
پرازخشم به تندی گفت :
-به مردم چه !
از لحن خشمگینش ترسید وآهسته نجوا کرد :
-من نمی تونم ،تو که وضعیت بابامو می دونی !
کلافه نفس عمیقی کشید و دوباره روی نیمکت کنارش نشست وبا لحنی که سعی میکرد نهایت ملایمت و مهربانی را داشته باشد گفت :
-تو نگران اونها نباش سایه ،خودم با هاشون حرف می زنم ،بهشون می گم که هیچ علاقه ای بین تو و اون آقا نیست وفقط دارید همدیگه رو تحمل می کنید
-نیما گفتن این حرف به این راحتیها نیست ،اونا خودشون و مقصر بدبختی من میدونن . بابام اگه بفهمه در جا سکته میزنه ، من تحمل اذیت شدنش وحتی برا یه لحظه هم ندارم ،بذار مدتی رو که باهم قرار گذاشتیم تموم بشه
- ممکنه دیر بشه ،اگه تا اون موقع بهت علاقه مند شد و راضی نشد ازت جدا بشه چی ؟انوقت می خوای چیکار کنی ؟
با اینکه قلبا از حرف نیما شادمان شد ولی به روی خودش نیاورد و با لحنی غم گرفته ای با حسرت گفت :
-اون به من علاقمند نمیشه نیما ،چون یکی دیگه رو دوست داره ،این بازی هم از روز اول به همین دلیل شروع شده
نیما با حیرت به او خیره شد و گفت :
-یعنی تو می دونستی اون یکی دیگه رو دوست داره و باز حاضر شدی این خفت و خاری رو تحمل کنی !پس کجاست اون سایه مغرورو یکدنده ای که من میشناختم ؟
بغض الود گفت :
-مجبور بودم ،توی اون شرایط به خاطر بابام حاضر بودم بدتر از اینها رو تحمل کنم
از جا برخاست و عصبی چند قدم برداشت . کلافه دستی میان موهای پرپشتش کشید وبا آهی عمیق مقابلش نشست و در چشمانش زل زد و گفت :
-تو خیلی لجبازی سایه ،لجبازترین دختری که توی تمام عمرم دیدم و با این لجبازی احمقانه داری زندگی خودت و به باد میدی ولی باور کن من تاآخر پشتت هستم ونمی زارم که خانواده ات اذیت بشن ،به خدا نمی زارم بابات یه آه هم بکشه بیا با هم بریم و همه چیزرو بهشون بگیم اونها از اینکه تو بخاطرشون با زندگیت بازی کردی هیچ وقت خوشحال نمیشن ،پس حالا بهشون بگی خیلی بهتر از اینه که چند ماه دیگه متوجه بشن نگران حرف مردم هم نباش هرکسی اختیار زندگی خودش و داره
با حرفهای نیما لحظه ای به فکر فرو رفت دهان باز کرد چیزی بگوید که آرمین از پشت سرش گفت :
-بله درسته هرکسی اختیار زندگی خودش و داره
با ترس به عقب وپشت سرش برگشت از دیدن قامت بلند وکشیده آرمین بی اختیار از جا بر خاست ومبهوت به او نگریست .آرمین با نگاهی عمیق وجدی پرسید :
-تو مگه کلاس نداری !اینجا چه می خوای ؟
از هیجان زبانش بند آمده بود وقادر به تکلم نبود
آرمین چند قدم جلوتر آمد و بین آن دو قرار گرفت ودوباره پرسید :
-با توام !پرسیدم اینجا چه می کنی ؟
نیما که از رفتارش شاکی بود رودر رویش ایستاد وبه جای پایه پراز خشم گفت :
-این چه طرز صحبت کردن با یک خانمه ،شما به چه حقی اینهمه گستاخانه بااون حرف می زنید
تحقیر آمیز سر تاپایش را آنالیز کرد و با پوز خندی گفت :
به همون حقی که من دارم وشما ندارید -
romangram.com | @romangram_com