#مهمان_زندگی_پارت_124
-(پس چرا وقتی آرمین منو بی نیاز از هر چیز کرده در کنارش اینهمه زجر میکشیم وخوشبخت نیستم کاش آرمین هیچ چیز نداشت ولی در عوض مثل سروش منو دوست داشت .)
آهی از عمق وجود کشید و گفت :
-یعنی تنها مشکل تو با سروش بی کاری اونه ؟
با آرامش گفت :
-منم باور دارم که سروش پسر خوب وبا ایمانیه ،توی این دو روز کلی در موردش تحقیق کردم ولی تو هم قبول کن که حرف یک عمر زندگیه و من نمی تونم بی گدار به آب بزنم ،حالا سرنوشت نازنین دست منه ،اگه من کوچکترین اشتباهی کنم یه عمرباعث بدبختی اون شدم و نمی تونم خودمو ببخشم و با خودم کنار بیام
-می دونم سخته ،تو برا نازنین هم پدربودی و هم برادر و برات سخته که راه درست و انتخاب کنی ولی سروش سه سال همدانشگاهی ما بوده مطمئن باش او پسریه که میشه بهش اعتماد کرد اینکه اون در مورد آینده اش مطمئن نیست هم به این دلیله که نمی خواد قولی رو بده که شاید فردا توان انجامش و نداشته باشه . اگه نگرانیه تو بی کاریه اونه ،من مشکل بی کاریش و هر طور شده حل می کنم ،ولی اگر چیز دیگه ایه بهتره رک وپوست کنده به نازنین همه چیزرو بگی ،درسته که اون سروش و خیلی دوست داره ولی قدرت درکش خیلی بالاست و تو رو درک می کنه
نفس عمیقی کشید و گفت:
-سایه نمی دونم تو چرا زندگی رو اینقدر راحت وآسون میگیری ،اگه من موقع ازدواج مسخره ات اینجا بودم مطمئن باش هرگز بهت اجازه نمی دادم با زندگی خودت این بازی رو کنی .
- نیما زندگی من بازی نیست !
-پس چیه سایه ؟ زندگی که اولش می دونی آخرش جدائیه !...شاید واقعا" فکر میکنی داری زندگی میکنی ؟
-امامن از این وضعیت راضیم
-سعی نکن منو قانع کنی که خوشبختی ،من تو رو خوب میشناسم و می دونم چقدر داری زجر می کشی ،سایه قبول کن که اشتباه کردی پس از من نخواه با نازنین همون بازی رو کنم که با تو شده .
-درسته که ازدواج ما به خواست واراده خودمون نبوده ،اما نازنین و سروش همدیگه رو دوست دارن، مساله اونا با ما فرق داره .
-شاید تو اصل موضوع فرق کنه ،ولی بدبختی ،بدبختیه دیگه
-نیما اونا بدبخت نمیشن ،چون همدیگه رو دوست دارن و همیشه پشت همن وباهم سختیها زندگی رو تحمل می کنن
به طرفش برگشت وخیره در صورتش گفت :
-من با اونا کاری ندارم ،حرف من توئی سایه !...چطور دلت اومد با زندگیت این کارو کنی
نگاهش را از او گرفت وبه نقطه ای نامعلوم خیره شد وزمزمه کرد
-این بازی دیگه شروع شده و من مجبورم که تا آخرش برم
عصبی از جا برخاست و رو در روی سایه ایستاد وگفت :
-نه تو مجبور نیستی سایه ،چون من همه چیزو به خانواده ات میگم واجازه نمیدم بیشتر ازاین اذیت بشی .
وحشت زده گفت :
-تو می خوای اونا رو نابود کنی!
-کسی که داره نابود میشه توئی ،نه اونا ،قبول داشته باش که ریسک بزرگی رو زندگیت کردی ،تو با اون سایه چند ماه پیش خیلی فرق کردی
تن صدایش را کمی پائین آورد وادامه داد
تو مثل یه گل سرحال بودی اما حالا کاملا مشخصه چقدرتحت فشار و افسرده ای -
-این زندگی منه نیما ،سرنوشت از پیش تعین شده ام
-تو باید با این سرنوشت مبارزه میکردی نه خودتو بدبخت میکردی
آرام گفت :
-ما دیگه ازدواج کردیم وکاری از دست من برنمیاد
romangram.com | @romangram_com