#مهمان_زندگی_پارت_123
اوهم در گوشش گفت :
-حالا چرا اینقدر عجله داری
-نیما می خواد بره مسافرت شمال ،مامانم هم می خواد جواب رد بهشون بده
-باشه منم همه ی سعیمو می کنم
-می دونم که موفق می شی
نیما نگاهی به نازنین که به عقب خم شده بود انداخت وبا اعتراض گفت :
-حرفهای شما دوتا تمومی نداره
نازنین برگشت وصاف نشست وبا سرخوشی گفت :
-حسودیت میشه ما همدیگه رو اینقدر دوست داریم
نیما با لبخند مجددا در آینه نگاهی به سایه انداخت وتا رسیدن به دانشگاه سکوت کرد . در کنار در ورودی پارک کرد و منتظر پیاده شدن آن دو ایستاد .نازنین با گفتن سایه کلاس من دیر شد ،بعدا میبینمت سریع از اتومبیل پیاده شد ودر یک لحظه میان جمعیت دانشجویان گم شد سایه روبه نیما گفت :
-نیما می تونیم چند لحظه باهم صحبت کنیم
-بازهم در آینه به او نگاهی انداخت وگفت :
-بله حتما!
-اگه ایراد نداره بریم توی محوطه دانشگاه ، من توی ماشین اصلا راحت نیستم .
هردو از اتومبیل پیاده شدند و روی اولین نیمکت در محوطه داخلی دانشگاه نشستند .
*******************************
در حالی که کتابهایش را بین خودش و نیما قرار می داد شروع به شمردن محسنات سروش کرد . در نظر او سروش شخص لایق و مناسبی برای نازنین بود وبه همین جهت تمام سعیش را می کرد که بتواند نیما را به این ازدواج راضی کند
نیما با صبرو حوصله به حرفهایش گوش سپرده بود و وقتی حرفهای سایه در مورد سروش پایان یافت با طمانینه شروع به صحبت کرد وگفت :
-شاید دلایل من برای رد سروش برای تو و نازنین واضح و روشن نباشه ولی مطمئن باش که من فقــــط به خاطر خـــود نازنیه که با این ازدواج مخالفم ،از نظر شما سروش پسر خوب و مناسبیه ولی من به شما ثابت می کنم که فقط خوبی تنها برای یک زندگی مشترک کافی نیست سروش با همه خوبی اش حتی خودش هم نمی دونه فردا بعد از پایان خدمتش باید چیکار کنه ،اون هیچ هدفی برای آینده خودش نداره وسر گردونه ،خوب من چطورمی تونم خواهرمو،خواهر یدونمو که پدرم اونو به من سپرده ،دست کسی بدم که خودش هم نمی دونه چه برنامه ای برای فردای زندگیش داره
-نیما تو داری خیلی سخت می گیری ،سروش مهندس عمرانه ،یعنی نمی تونه برای خودش یه کار پیدا کنه ؟
-کو کار؟ خودت می دونی که خیلی از جوونهای ما بیکارن. سروش هم یکی مثل همه اونها ،
من نمی تونم روی زندگی نازنین ریسک کنم سایه ، نمی خوام اون زجر بی پولی و بی کاری شوهرش و بکشه
-اما نیما ! اونها همدیگه رو دوست دارن
پوزخندی زد وگفت :
یعنی فقط دوست داشتن برا یه زندگی کافیه ؟
نیش کنایه اش دل سایه را آزرد آرام زمزمه کرد
-نه کافی نیست اما می تونه باعث بشه خیلی از سختی ها رو تحمل کنن
-ولی مطمئن باش از پول مهم تر نیست
با خودش اندیشید
romangram.com | @romangram_com