#مهمان_زندگی_پارت_122
با تعجب نگاهش کرد وپرسید :
-مگه چه گندی زدی که می ترسی دعوات کنم ؟
زیرچشمی نگاهی به سایه انداخت ومات ومبهوت نگاهش میکرد آب دهانش را قورت داد وبا هیجان گفت :
-من .....من همه چیو به نیما گفتم
چشمانش از وحشت درشت و گرد شدند ،با صدایی جیغ مانند نالید
-تو چیکار کردی ؟
لرزان وآشفته سریع گفت :
-آخه اینقدر سوال پیچم کرد که مجبور شدم همه چیز رو بهش بگم
روبرویش ایستاد ودر عمق چشمانش خیره شد وعصبی گفت :
چرا اینکارو کردی ،پس غرور من چی میشه!
ناراحت وآشفته گفت :
-سایه بخدا مجبور شدم ،داشت زیر فشار غصه از دست میرفت
نفسش رو با حرص بیرون داد وروی لبه تخت نشست وآهسته پرسید
-حالا اون چی گفت ؟
-هیچی فقط گفت ،سایه مستحق این ازدواج اجباری نبود
ناهید وارد اتاق شد وگفت :
-دخترا بیاید شام آماده است
از جابرخاست ودست نازنین را گرفت و طوری که مادرش نشنود گفت :
بیا بریم شام بخوریم ،کاریه که شده ،دیگه هیچ کاری از دست من وتو بر نمی یاد -
آخر شب که نازنین می خواست برود از سایه قول گرفت که حتما با نیما در مورد سروش صحبت کند
صبح وقتی از در حیاط خارج شد اتومبیل نیما را منتظر خودش دید.نازنین سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد وبا چشمکی گفت :
-زود باش که کلی دیرم شده
در حالی که به طرفشان میرفت نگاهی به ساعتش انداخت هنوز خیلی تا ساعت کلاس باقی مانده بود با لبخند به هردو سلام کرد ودر حالی که درب عقب را می گشود گفت :
-نازنین تو چرا دوباره مزاحم نیما شدی خودمون با تاکسی می رفتیم دیگه
نیما در آینه نگاهی به او انداخت وبا لبخندی گفت :
-اختیار دارید چه مزاحمتی ،من چند روزمرخصی دارم وحوصله تو خونه موندنم ندارم ،خوشحال میشم راننده خصوصی دو خانم خوشگل باشم .
-ولی بهتره از این چند روزه استفاده بهینه کنید چون دیگه از این فرصتها نصیبتون نمیشه
-قصد یه مسافرت چندروزه دارم ولی تا نرفتم در خدمت شما دو تا هستم
نازنین به عقب برگشت ودر گوش سایه زمزمه کرد
-وقتی دانشگاه رسیدیم من میرم سرکلاس تو با نیما صحبت کن. دست بسر کردن استاد هم بامن
romangram.com | @romangram_com