#مهمان_زندگی_پارت_114
-پس چرا اینهمه بی خبر ؟
نازنین دوباره گفت :
-خوب !خیلی سریع اتفاق افتاد
سایه که تحمل این وضعیت را نداشت برای رهایی از دست نگاه پرازدرد نیما گفت :
-با اجازه من دیرم شده
نیما با لحنی غصه دارگفت :
- می رسونمت
نازنین هم به دنبالش اضافه کرد:
-آره باهم میریم وسایلت و بردار وبعد هم برمی گردیم خونه
ناگزیر موافقت کرد و سوار اتومبیل نیما شد
در طول راه هر سه سکوت کرده وتنها به آهنگ غمگینی که از سیستم اتومبیل نیما پخش می شد گوش سپرده بودند
هیچ کدام جرات اینکه سکوت خفقان آوار بینشان رابشکند را نداشتند سایه احساس میکرد نیما اصلا حال عادی ندارد واین را از نحوه رانندگیش حس می کرد ،حالا می دانست که چقدر سخت و زجر آوراست که دل گرفتار عشق یکطرفه وپوچ شود ((چقدر سخت است تحمل وضعیتی که می دانی هرگزنمی توانی از دستش رهایی یابی.....))
نازنین که متوجه شده بود نیما آدرس را نمی داند و تنها خیابان گردی میکند با دادن آدرس منزل سایه دوباره سکوت را برقرار کرد .وقتی رسیدند نیما توقف کردو سایه با تعارف به آنها اصرار کرد که بالا بیایند نازنین تحت تاثیر چهره غصه گرفته نیما آرام نجوا کرد :
-مرسی سایه جون ،ما همینجا منتظر تو می مونیم سعی کن زود برگردی
باگفتن پس زود برمی گردم سریع پیاده وبا حالت دو وارد برج شد
نیما که به رفتنش خیره شده بود آرام پرسید :
-شوهرش و می شناسم ؟
نازنین هم رد نگاه نیما را گرفت وآهسته گفت :
-فک نکنم !.....یکی از اساتید دانشگاهمونه
کلافه وعصبی پرسید با ابروهایی گره خورده
-استاد ارجمند؟؟
از تن صدایش ترسید به طرفش برگشت وگفت :
-نه اون نیست ... پسر یکی از دوستان صمیمی حاج علیه
-چطور حاج علی راضی شد ؟...
منتظر پاسخ نازنین نماند بعد از مکثی کوتاه ادامه داد :
- حالا چرا می خواد بیاد خونه پدرش ؟
-شوهرش بیرون شهر کار داره وامشب تنهاست
حس کرد هوای اتاقک ماشین خفه کننده است ونمی تواند به راحتی نفس بکشد ناگزیر پیاده شد ودر حالی که به ماشین تکیه میداد برای آرامش اعصابش چند نفس عمیق کشید
سایه با عجله وارد سالن شد ودر حالی که کفشش را از پا بیرون می آورد روفرشی اش را پوشید وسریع از پله ها بالا رفت از بس عجله کرده بود ریتم قلبش تند شده بود ونفس نفس میزد . کتاب و جزوات کلاسهای فردایش را برداشت وبا شتاب وسراسیمه از اتاق خارج شد اما با دیدن آرمین که در آستانه در اتاق و روبرویش ایستاده بود از ترس به خود لرزید وهمه وسایل در دستش به روی زمین پخش شدند آرمین با زهر خندی به طرفش قدمی برداشت وگفت :
-قیافه من خیلی شبیه خون آشامه که هر بار منو میبینی اینهمه وحشت می کنی !
romangram.com | @romangram_com