#مهمان_زندگی_پارت_115


نفس عمیقی کشید وبالحن آرامی پرسید :

-تو اینجا چه کار می کنی ؟

-فراموش کردی اینجا خونمه ،حالا اینهمه عجله برای چیه ؟

با بی تفاوتی سرش را بالا نگه داشت وگفت:

-من عجله ای ندارم ،تو برای رفتن و اینکه ممکنه دیرت بشه خیلی عجله داشتی

-اومدم لباس عوض کنم ،با این لباسها که نمی شه رفت

با حالتی متعجب نگاهی به قیافه شیک ومرتبش انداخت ودرحالیکه برای جمع کردن کتابهایش خم می شد به سردی گفت :

-مگه داری می ری پارتی که می خوای لباس عوض کنی؟

برای کمکش خم شد وآرام جواب داد :

-نه می خوام برم خواستگاری!

لرزشی خفیف همه وجودش را لرزاند. بی اختیار نگاهش در چشمان سیاهش که از شیطنت برق میزد گره خورد و با تن صدایی لرزان و آهسته گفت:

-بهشون گفتی زن داری؟

کتابهایش را به دستش داد واز جا برخاست وبا لبخندی مرموز گفت:

-مگه من زن دارم ؟

او هم بلند شد ودر حالی که به صورت گستاخش خیره شدبود و گفت:

-پس من اینجا توی خونه تو چکاره ام !

دستانش را زیر بغل زد و به دیوار تکیه داد وبا سرخوشی ولبخندی شیرین چشمانش را تنگ کرد وپرسید :

چه جوری می خوای ثابت کنی زن منی ؟

لبخند شیرین آرمین دوباره هم متزلزلش کرده بود با هیجان آب دهانش را قورت داد وگفت :-

-ثابت نمی خواد ،همین که اینجام خودش دلیل !

با پوزخندی گفت :

-تو که داری می ری خوش بگذرونی!

در دلش زمزمه کرد :(تف به ذات نامردت ،داری تلافی حرف توی دفتر درمیاری ،نه! )

نگاهی از سر حرص به او انداخت ،با لبخند شیطنت آمیزی به او زل بودومنتظر واکنشش بود ،به خودش نهیب زد :

(سایه خودتو جمع کن ،حالا که وقت باختن نیست )

لبخندی ظاهری گوشه لبش نشاند ودر حالی که به طرف پله ها می رفت با غرورگفت:

-پس تو هم تا عروس خانم حسابی قاط نزده زودتر برو!

آرمین که از رفتارش جا خورده بود ،به خودش تکانی داد وآرام نجوا کرد :

- بمون می رسونمت !


romangram.com | @romangram_com