#مهمان_زندگی_پارت_113


سایه با ذوق گفت:

سلام نیما........خوبی ؟! رسیدن بخیر.-

سپس با یک لبخند زیبا اضافه کرد.

-میبینم که هوای جنوب بهت ساخته و کلی وزن اضاف کردی

نیما نگاهی کاوشگر به سر تا پای سایه انداخت وگفت :

بر عکسِ من ، تو یکی خیلی آب رفتی و ضعیف شدی ،چیه رژیم جدیده ؟-

نازنین خندید وگفت:

-داداش سایه ورژیم ؟! حالا من بودم یه چیزی !

نیما رو به سایه گفت:

-حالا چرا سوار نمی شید

سایه با شرم گفت:

-شما برید من یکم کار دارم

-خوب اول می ریم تو کارتو انجام بده بعد می ریم خونه .........

-نه من مزاحم شما نمی شم ،می تونم با تاکسی برم

نیما با دلخوری گفت:

-چی چی رو با تاکسی می رم ،سایه توقبلانا اصلا تعارفی نبودی

کلافه و با من ومن گفت:

-آخه........آخه.......مسیر من .........مسیر من باشما.......یکی نیست ،نمی خوام بد مسیر بشید

نیما گیج وسردگم پرسید:

-مگه خونه نمی ری؟

بی حوصله جوابش داد:

-چرا............ولی.........

نازنین که حوصله اش از این سوال وجوابها سر رفته بود وسط حرف سایه پرید وبی مقدمه گفت:

-داداشی سایه ازدواج کرده وخونشم از خونه ما خیلی دوره

نیما مثل ساعقه زده ها لحظه ای متحیر ماند. این حرف نازنین بیشتر شبیه شوخی بود تا واقعیت ،پس از لحظه ای به خودش آمد وگیج ومنگ گفت:

-ازدواج..........ازدواج ........کرده..... ؟!

نازنین بی ملاحضه گفت:

-آره بیشتر از دوماهه !

برای اینکه کنترلش را حفظ کند به اتومبیلش تکیه زد و زمزمه کرد :


romangram.com | @romangram_com