#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_97
-نه اصلا
و با تمسخر لبخند ميزنم و به دستان بزرگش نگاه ميكنم..
-حتی اگه لبات بخندن این چشماته که میگه شادی یا نه!
از وقتيم كه من شناختمت همش ميگه غمگيني!
برميگردم سمت پنجره و زمزمه ميكنم:
-باشه يانه...تو جز غمگين تر كردنم كاري از دستت برنمياد.
-دلخور نشو..من يكم زبونم تنده..
مردمكم را در كاسه چشم ميگردانم:
-هركاري ميخواي بكن اما تورو خدا اداي ادم خوبارو درنيار...از اونايي كه كلي بارت ميكنن بعد ميگن تو دلمون چيزي نيست...اينجوري دنيا جاي سختي ميشه براي زندگي..ديگه نميشه واقعيتو از دروغ تشخيص داد.
با انگشتانش موهايش را ميدهد بالا:
-باشه بابا تو خوبي.
-منم خوب نيستم اما..
نگاهم ميكند و ميپرد وسط حرفم:
-ميدوني بعضيا هي ميگن بدن كه بهشون بگي نه تو اتفاقا خيلي خوبي. توام از اون بعضيايي.
بحثهايم با او نصفه ميماند...درست عين بحث با معين! تنها فرقش اين بود انجا معين بحث را ماستمالي ميكرد، اينجا من!
دم در خانه نگهميدارد...
romangram.com | @romangraam