#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_96
خوب راست ميگفت اما لزومي نداشت اين حرفهارا بزند.
-فكر ميكني عاشقته؟
معلومه كه نه...
-معين حرفاي قشنگ ميزنه...اما عشق گمان نكنم.
-خوب معين خيلي ثروتمنده
-چه ربطي داره؟
-كسي كه دستش خاليه از دلش مايه ميذاره چيزيم كه تو دست و بال معين زياده پول....
چند لحظه به نيمرخش خيره ميشوم و برميگردم سمت پنجره..و بدون اينكه نگاهش كنم زمزمه ميكنم:
-معين وقتي تهران بود ادم نميفرستاد منو برسونه جايي حالا كه رفته...غيرعادي مياد!
-داره جلب اعتماد ميكنه...
و ميخندد...ميدانست دقيقا كجا بخندد، و ميدانست در هر شرايطي چطور بخندد كه ادم را عميقا بسوزاند.
به در تكيه ميدهم و بهش نگاه ميكنم..چرا انقدر اين ادم موذي و ناشناخته ميامد؟
رفتارهايش اصلا مثل معين نبود و من..دلم برايش تنگ شده بود...با تمام دروغهايي كه گفت چشمانش مهربان بود و كيا با تمام ركي و تلخي اش كاملا ترسناك و غير قابل اعتماد ميامد...
-چي ميخواي؟
چيزي نميگويم و نگاهم ميكند:
-چرا انقدر هميشه تو ناراحتي؟
romangram.com | @romangraam