#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_98
-ممنون اما لازم نيست نگران من باشي..
-نگرانت نيستم!
معلومه كه نگران نبود، چرا اين جمله احمقانه را گفتم..قبل از اينكه پياده شوم گفت:
-هميشه بايد نگران خودت باشي چون تنها كسيه كه برات ميمونه.
خداحافظي كردم و قبل از اينكه از پله هاي ساختمان بالا بروم صدايش امد، از ماشين پياده شده بود:
-راسي يادم رفت محمودخان گفت فردا بياي خونه كارت داره.
-چيكار؟
-ميفهمي!
سر تكان ميدهم و او به سرعت تركم ميكند.
خانه تاريك بود و چيزي كم داشت...بجاي چاي و شام و هر چيز ديگري موهايم را شانه زدم، كمي رژ زدم و لبتاب را باز كردم...
انلاين نبود، لبم كج شد و درست در اخرين ثانيه هايي كه ميخواستم برنامه را ببندم انلاين شد.
يقه پيراهنم را صاف كردم و او كه تيشرت تنش نبود، موهايش ژوليده و چشمانش خواب داشت:
-خواب بودي؟
-نه منتظر بودم انلاين شي!
-اگر ميخواي بعدا حرف ميزنيم..برو بخواب!
ميخندد و چشمانش تنگ ميشود:
romangram.com | @romangraam