#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_94
سرجايم ارام گرفتم و او گفت:
-كمربندتو ببند...
كمربند گير كرده بود و بيرون نميامد...
-بلدي؟
با حرص برميگردم سمتش:
-معلومه كه بلدم..
-اوه...
-ثروتتو به رخم ميكشي؟
-تو كي هستي كه ثروتمو به رخت بكشم؟
-من كسي نيستم، توام كسي نيستي! فقط تو پول داري...اما پول چيه اگر انسانيت نباشه..
-سخنراني نكن برامن...
-ميكنم اما فك نكنم بفهمي...نميفهمي كه پول از باباي ادم به ارث ميرسه اما انسانيت....قطعا بايد خودت بري دنبالش...معلومه تا الانم نرفتي كه اي..
و بقيه حرف در دهانم ميماسد و او كه خم ميشود سمتم درست روي تن نحيفم و سعي ميكند كمربند را بكشد..گير كرده بود و من كه داشتم از عطر و سيگارش خفه ميشدم...معين هميشه بوي تميزي ميداد، حتي عطرش هم نزديك به بوي شامپو بود.
-چي شد؟ ادامه بده..
خنديد..كمربند را كشيد و خودش را هم..نفسم را دادم بيرون و سركمربند را داد دستم:
-اينو كه بلدي؟
romangram.com | @romangraam