#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_92
سوار ماشينش ميشوم..بوي سيگار تندي كه در ان فصاي بسته پيچيده گلويم را ميسوزاند..به سرعت پنجره را پايين ميكشم:
-اين چه جهنميه...
دولا ميشود سمتم و در داشبورد را باز ميكند..خودم را ميكشم سمت در و او همانطور كه شيشه عطري را برميدارد با خنده تمسخر اميزش ميگويد:
-همين كارارو كردي هنوز مادمازل موندي ديگه.
دوپيس در هوا ميزند...لبم را گاز ميگيرم و سعي ميكنم لرزش صدايم را كنترل كنم:
-شما واقعا بي ادبي..
-شمام واقعا جذابي..
من قلبم ريخت اما او خنديد..مسخره ام ميكرد؟ به من ميگفت جذاب و قيافه ام را مسخره كرد؟
-حق نداري منو مسخره كني..
-مسخره؟
و ميپيچد به راست. دلم ميخواست پياده شوم و در همين باراني كه گرفته بود با همين كوله سنگين و با همين سر بي چتر در خيابانها ميگشتم..قرار بود بروم خانه وسايلم را بگذارم ارايش كنم شال صورتي ام را بپوشم بعد به افتخار رهايي از پايان نامه خودم را به يك شام گرم دعوت كنم. اما نشد..اما عزرائيل بيموقع سر رسيد و همه چيز را خراب كرد.
سرم را تكيه ميدهم به شيشه و به موزيك ملايمي كه با بوي اين عطر سرد در هوا جريان داشت گوش دادم...
-پايان نامت درباره چي بود؟
فقط امده بود مرا برساند؟ راننده شده بود با ان همه ادعايش؟
-بررسي رواني ادمهاي بي موقع .
-خوب ادما به شكلاي متفاوتي ميتونن بي موقع باشن...
romangram.com | @romangraam