#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_90
و بعد داد زد"خداحافظ مادمازل"
كلي فحشش دادم اما كافي نبود...
چيزي از رفتن نگفت و من تا اخر شب چيزي نپرسيدم.
روبه روي اينه ايستادم تا مسواك بزنم..ناخداگاه لباسم را از پشت كشيدم تا تنگ شود و به انحناي كمرم نگاه كردم...و كيا و...لباس را مياندازم و فكر ميكنم جاي من در دستان معين بود كه نبود!
طرف راست تخت ميخوابد و من سر جاي او..بهش پشت ميكنم..و او دستانش را از راه دور به موهايم ميرساند..موهاي بلندم كه كل بالشت را گرفته بود. نوازش كرد و نفس كشيد.
قرار بود يك ماه نبينمش و قرار بود يك ماه هرجاي تخت دلم خواست بخوابم...
-معين!
-جونم..
-ميدوني لازمه بخشيدن چيه؟
.
-دوري...
امروز جلسه دفاع پايان نامم بود، مامان دوره داشت، بابا كرج بود..بيتا نصفه نيمه امد و رفت و من در ان لحظات بي نهايت خودم را تنها حس كردم..استرس داشتم..اما تا اخرين لحظه به بهترين شكل ممكن ارائه دادم تا اينكه لاي در باز شد و كيا امد داخل..برايم تعظيم كرد..هول شدم و رشته كلام از دستم در رفت.لب زد"مادمازل" و نشست روي صندلي هاي چوبي ان ته مه...
ان نگاه شيطاني اش را دوخته بود بهم..دست به سينه و من نميتوانستم درست تمركز كنم...همه اعتماد به نفسم در لحظه فروكش كرد!
نميدانم چطور تمامش كردم...امد كنارم ايستاد..نه سلام كرد نه هيچي...كمك كرد لبتاب و كاغذهايم را جمع كردم.
romangram.com | @romangraam