#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_89


لبخند ميزند:

-نه تو!

باهم نهار ميخوريم...چيزي از ديشب و مهسا و شش ماهگي و رابطه و هيچ كوفت و زهرماري نميزنيم...

ساعت نزديك هفت غروب بود كيا امد باز با نيش بازش سلام كرد،بو كشيد و زمزمه كرد:

-مادمازل شما هميشه بوي خوش ميدين.

دلقك...اين مادمازل گفتنهايش حالا كه پر از غرض و مرض است عصبي ترم ميكند...برايش چاي مياورم...كنارشان مينشينم...معين تبلتش را گذاشته بود روي ميز و كيا روي مپش چيزي را نشانش ميداد..قرار بود در اين يك ماه كيا همه چيز را دستش بگيرد.به نيم رخشان نگاه ميكنم.شبيه هم بودند و نبودند.

لباسهاي عجيب كيا...طرح انتزاعي روي تيشرتش كه دو كرگدن در حال جفتگيري بودند.. فكر ميكنم اين ادم سرتاپايش مرض است...نگاهم را ميبيند،چشم ميدوزد به تبلت اما لبخند ميزند و چيزي نميگويد..چرا انقدر به درد نخور بود اين ادم؟ لاقيد و رها...ميخنديد،حرص ميداد،بي ادب بود و هرچه به دهنش ميامد ميگفت!

و معين كه پيراهن مردانه ميپوشيد، دستمال جيبي اش هميشه تميز و اتو خورده بود و رفتارهايش هم. از دو سياره متفاوت بودند و اسمشان برادر.

به دستبند چرم كيا نگاه ميكنم و ساعت مردانه معين...معين به اتاق ميرود و من نميخواستم بااو تنها باشم مبادا حرف ديگري ميزد و اين دريا باز طوفاني ميشد.

جواب نگاهش را نميدهم..خوب بلد بود ادم را كلافه كند...با حرص ميگويم:

-چيه؟

كف دستش را مياورد بالا و زمزمه ميكند:

-داشتم فكر ميكردم ازبس كوچولويي كمرت تويه دست من جا ميشه يانه؟ نميشه؟

احمق،نفهم...هيچي حاليش نبود..بسرعت سمت اتاق ميروم و در را ميبندم. يك كلمه در وصفش داشتم "وقيح"

مغزم سوخت و صورتم كه گرم بود...پشت دستانم را به گونه ام ميچسبانم و زمزمه ميكنم"پسره الاغ..روانيِ مريض"

تمام يك ساعت را در اتاق مينشينم و صدايش كه ميگفت "پس فردا صبح خودم ميرسونمت فرودگاه ديگه..اوكيه"

romangram.com | @romangraam