#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_88


فنجانش را تا انتها سر كشيد...داشتم ميز خاك گرفته را گردگيري ميكردم...انگار ماهها بود كه به خانه نرسيده ام..امد روبه رويم ايستاد..چند لحظه نگاهم كرد...بوي شامپو ميداد و نوك بيني اش كه از تميزي برق ميزد.پارچه را گرفت و انداخت روي ميز و دو دستم را در دستش نگهداشت...نگاهي بهم انداخت كه قلبم لرزيد..حتي مغزم لغزيد..باورت ميشود؟ حتي مغزم

بعد دو دستم را برد سمت لبش و محكم بوسيد..

-هميشه ادم خوبا گير ادم بدا ميافتن...كاش ا





نقدر خوب نبودي...

و بعد نگاهت...نگاهت كه يك پرچم سفيد بزرگ درش تكان تكان ميخورد...من نه از سياست سر در مياورم نه از كارهاي گنده،اما مطمينم سفير صلحترين نگاه دنيا هميني بود كه تو به من انداختي.

لعنت بهت كه دروغ گفتي اما بوسيدي و بوسه ات كه چقدر خوش طعم بود..مثل يك قاتل كه ماهرانه خودش را لاي جملات عاشقانه پنهان كرده...معين همانطور بود.

-تو تمام زندگيم فقط يكبار اشتباه كردم، اشتباه من مهسا بود! حالا همون يه اشتباه تمام كاراي خوبمو برده زير سوال...يه لكه كه تا هزار سال ديگه از دامن من پاك نميشه.هزارتا دروغ از يدونه اشتباه؟ واقعا ناعادلانست.

-هر زمان كه تصميم بگيري صادق باشي دير نيست،جبران از همونجا شروع ميشه!

-لازمه ي جبران ميدوني چيه؟

-نه..

-يه فرصت دوباره.

چيزي نميگويم و او زمزمه ميكند:

-و ميدوني لازمه داشتن يه فرصت دوباره چيه؟

-يه ادم بخشنده؟

romangram.com | @romangraam