#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_87


فقط كافي بود روزي ديگر، در ساعتي ديگر مرا ميخواست احمق بودم اگر از زير بوسه هاي بكرش در ميرفتم اما..زمان اشتباهي را انتخاب كرده بود.

تقصير تو نيست..

كيا راست ميگويد، تو اداب رفتار با يك بانو را بلد نيستي...

ميايي درست كني بدتر ويران ميكني..

ميايي روي زخم را ببوسي اشتباها سر زخم را باز ميكني..

ميايي بغلم بگيري از دستت ميافتم و ميشكنم.

سر به هوايي، دست خودت نيست كه مرا نميداني..

كه مرا نميتواني..

كه مرا گاهي..

كه مرا شايد..

كه مرا بايد..

دست خودت نيست دوستم نداري...كه مرا كمي ...

تخت را مرتب ميكنم، دو ليوان شير داغ ميگذارم روي ميز و خرما و بيسكوييتهاي كرمدار را.

تلفن را به برق ميزنم و موبايلم را روشن ميكنم..بيتا زنگ زده بود، باز سراغ دفترچه كذايي اش را گرفته! گاهي اوقات دلم ميخواست بزنم دهن مهنش را سرويس كنم اما اغلب به رويش لبخند ميزدم و خودم پشت انهمه چرند و پرند سرويس ميشدم.

فحش دادن به ادمها در ذهن پريشان خودت جوري كه هيچ كس نفهمد واقعا واقعا لذتبخش است.

حوله را روي سرش انداخته..به ساعت نگاه ميكند بعد ميرود سمت اشپزخانه..شير را كه ميبيند لبخند ميزند و من كه ياد قربان صدقه هايش...چطور دلم امد؟ چطور توانستم خودم را از شنيدن بيشترش محروم كنم؟ معلوم نبود ديگر كسي اينطور مرا ميبوسيد و نازم ميكرد و قربانم ميرفت يانه! اما من با يك ريسك جان فرسا از دستش دادم.

romangram.com | @romangraam