#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_86
انگشتم را ميكشم روي لب خشكم. و تنم كه درد ميكرد و كوفته بود.
چشم ميبندم و همه صحنه هاي ديشب را مثل عطر بو ميكشم.
از محل رويش موهايم تا زير چانه ام باران ميباريد...و او يك ريز زير باران اين مسير را ميبوسيد.
دستم باران بود، لبم باران، زبانم باران، اما نواحي كوهستاني قلبم برف ميباريد، مه بود و جاده هم كه طبق معمول لغزنده.
داشتم براي با او بودن ميمردم...براي ناز كردن و براي زن بودن.
قلبم مثل مربي كنار زمين بالا پايين ميپريد، داد ميكشيد، فرياد ميزد..اما توپ دست عقل بيرحم افتاد و من در يك لحظه حس كردم بازي را به معين ببازم بهتر است تا خودم را به خودم..
به خاطر همين كشيدم كنار و چيزي مثل "متاسفم اما نميتونم" بين ما فاصله انداخت.
البته انچه كه فاصله ميگذاشت دروغ بود و مخفي كاري...دروغ چنبره زده بين ما، مثل لك چاي نشسته روي فرشِ رابطه مان، هيچ مواد شوينده اي لك اين خطا را پاك نميكرد، بوسه و اغوش كه جاي خودش را داشت.
وقتي عقب نشيني ام را ديد با چشماني كه به تعجب نشسته به منه به خاك نشسته نگاه كرد و گفت "ماهي!!!" مثل هميشه نگفت ماهي اسمم را كه صدا زد درش يك عالمه"ما براي هميم" يك"انگار خدا پيچ و مهره هاي مارا براي هم چفت كرده" يك"خيلي بي معرفتي" در نامم بود و در صدايش.
چند لحظه نگاهم كرد..گفت"باشه" گفت "حق داري" باز نگاهم كرد..گونه ام را بوسيد،باز بوسيد و اخر رهايم كرد.
ما واقعا باهم عالي به نظر ميامديم،ميداني اصطلاحي در هنر گره چيني هست به نا آلت و لقط..يعني دو چوب طوري صيغل خورده اند كه براي هم اماده و در هم به خوبي چفت ميشوند..
فكر ميكنم ديشب ما هم الت و لقط هم بوديم در اين مستطيل رنگ و رو رفته، اما چه ميكردم با حسهاي زنانه؟
نميخواستم اينطور در اوج پسش بزنم اما فكر مهسا، فكر شش ماه، فكر خودخوري هايي كه ميكردم نميگذاشت..نميتوانستم انقدر راحت خودم را ببخشم اگر تن به رابطه بعد از دعوا ميدادم و چون ميدانم از پس خودم برنميايم
ترجيح دادم الان از پس معين برايم.
ساعت يازده صبح بود، ندويد و من اب كرفس نگرفتم، تخت بهم ريخته و او كه با بالا تنه لختش دو ساعت است لبه تخت نشسته و به پاهايش خيره شده.
تيشرتم را از لبه تخت برميدارم و تنم ميكنم..برميگردي، نگاهم ميكني...ميخواستي حرف بزني اما نزدي و بلند شدي حوله ات را برداشتي و رفتي حمام...
romangram.com | @romangraam