#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_85
-اگر رو اين تختم خاصيت تو نيست، دارم جواب غريزمو ميدم.
لبخند زد و سخت بوسيدم..
اين يك ديوانگي محض بود..دعوا كرديم، داد زديم، دروغهاي او فاش شد، ما سر هم فرياد كشيديم و حالا از هم خسته بهم پناه اورديم.
همه چيز به طرز احمقانه اي وارونه شده بود..
طوري كه وقتي صبح ازخواب بيدار شديم او سمت راست تخت بود و من جاي او!
ميداني خداحافظي كردن و پشت پا زدن به زندگي و هرچه بود وهست اصلا كار سختي نيست...ساختن شايد سالها زمان بخواهد اما خراب كردن نه..خراب كردن ميتواند لگد به يك قلعه شني باشد يا كشيدن يك نخ از لباس..ويران كردن كه كاري ندارد من هم ميتوانم همه زندگي و اتفاقهاي مزخرفش را رها كنم و بروم گم و گور شوم، اما مشكل اينجاست كه من حوصله بيچارگي هاي بعدش را ندارم..و اينكه معين غذاي هيچ
هم اغوشي چيزي مثل نشئگي ست...و دلتنگي مثل خماري...
من خمارِ يك نشئگي بودم....
ميداني به اينجاي كار كه ميرسد بايد دكمه استاپش را بزني، ترازو را بگذاري وسط..گناهان را يك طرف بريزي، بوسه و اغوش را طرف ديگر...
من هم همينكار را كردم و ديدم كفه گناهان معين سنگين تر از بوسه هايش بود..
ميگويند زني قوي،بخشنده و صبورم...
بعد از من ميخواست فقط با يك بوسه ناقابل هم قوي بمانم هم ببخشم و هم صبر كنم. منصفانه بود؟
نه نبود و نشد..من تمايلات و نيازم را هم گذاشتم روي كفه گناهان معين وكشيدم كنار.
لبه تخت نشسته...سرش را پايين انداخته و چشمانش كه سرخه سرخ سرخ است.
romangram.com | @romangraam