#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_83
تا شب مثل مرده روي مبل لم دادم...به تلوزيون ميوت چشم دوختم و معين چمدانش را جمع ميكرد...هي پاهايم ميگفت بلند شو توهم چمدانت را ببند قلبم ميگفت بنشين بيرون سرد است..
سرم را تكيه ميدهم به پشتي مبل و دنيا را وارونه ميبينم...بعد از معين، مادرم مقصر بود...از روزي كه يك دختر بالغ شدم مادرم يك ريز زير گوشم ميخواند"طلاق بد است" طلاق اه..طلاق پيف...طلاق و زهرمار طلاق و درد..زن ميسازد..زن ميبخشد...زن صبوري ميكند...
زن بميرد كه اخرش بايد در اين چهار ديواري پوسيده تفكرات بتمرگد و اخ نگويد.
سرم را بلند ميكنم و به دنيا همانطور كه بود نگاه ميكنم حالا فقط من مقصرم...بعد از هيچ كس! مقصرم چون بلد نيستم همه چيز را در يك لحظه تمام كنم..من زاده شده ام براي كش دادن...
مامان مرا هميشه ميترساند، از اجتماع، از مردها، از ازدواج، از طلاق...بابا ولي حرف قشنگي ميزد، ميگفت "دختر جون نااميد شدن گناه بزرگيه"
حالا در اين لحظه نميدانم ماندنم گناه است؟اميد به اين زندگي گناه است يا نااميدي...؟
حالا نميدانم درست است كه پاهايم ميگويند گناه كن و برو يا قلبم كه ميگويد بمان؟ قلب بيشعورم...قلب لوسم.
خانه در يك سكوت عجيب فرو رفته بود، گاهي صداي سايش دستش با پارچه لباس، و اخرينش صداي بستن زيپ چمدانش.
چند لحظه روبه رويم ميايستد..نگاهم ميكند...يك "من از دست تو چه كنم ماهي" يه "دختره ي ديوانه" در چشمانش بود.حتي يه "ببخشيد" ناقابل هم ان گوشه موشه هاي نگاهش هم ميديدم.
-ماهي من درسش ميكنم و نميذارم بري.
اول بايد ميپرسيد ميخواهي بروي؟ و من از روي خودم شرمنده بشوم و بگويم منتظرم ببينم اخر اين زندگي چه ميشود و فعلا نه.
-محمود خان ميگه ادماي بدرد بخور و درست حسابي رو تو زندگيت نگهدار...من دارم همين كارو ميكنم.
فكر ميكرد من ان ادم درست حسابيم؟ تا الان كه معتقد بود بي منطقم و ضعيف!
ميايد كنارم مينشيند..انقدر حالم خراب بود و انقدر خورد بودم كه حتي اگر خود معين هم برايم اغوش ميشد ردش نميكردم.
به ارامي دستش را مياندازد دور تنم..ميكشدم سمت خودش..
-نبايد بهت دروغ ميگفتم..من فقط بد شانسي اوردم...ماهي...فقط بيا از اول شروع كنيم.
romangram.com | @romangraam