#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_82
-ماهي،،.ماهي...فقط بايد مطمين ميشدم!
ميزنم تخت سينه اش:
-از چي؟ از چي لامصب...اصلا الان چه اهميتي داره وقتي من به اين روز افتادم؟
-نميذارم همينجوري بمونه.
-اين زندگي از من و تو اجازه نميگيره...هركاري بخواد ميكنه، مثل تو..بي اينكه بدوني كارات چه عواقبي داره پاي منو كشيدي وسط...همش ساختن زندگي معمولي نبود...مطمينم فكر ميكردي اگر ازدواج كني زودتر همه چي به اسمت ميشه...درستم فكر كردي...پيشنهاد محمودخانو رو هوا زدي.تو به ثروتت رسيدي، محمود خانم كه ميخواست خيالش راحت باشه...مهسا هم...معين! همه به اون چيزي كه ميخواستن رسيدن...من..من چرا هدر رفتم اين وسط؟ بيچاره من..بيچاره ماهدخت!
-پاكترين ادمام يه لكه سياه تو زندگيشون داشتن...جان معين اين ذره بينو پرت كن كنار.
-ذره بين؟ گذشته تو با چشم غير مسلحم ديده ميشه..خيليم واضح.
پيشاني عرق كرده اش را پاك ميكند:
-واقعا نميدونم بايد چيكار كنم ديگه.
من هم نميدانستم.فكر ميكردم چقدر كفايت دارم، چه خوابهايي براي اداره زندگيم ديده بودم، زنهاي وسيله و ضعيف را منع ميكردم و
حالا خودم داشتم همان راه را ميرفتم..
مثل فال فروش نااميدي كه به حافظ اعتقاد ندارد برای خودم زمزمه میکنم:
-منی که نام شراب از کتاب میشُستم
زمانه، کاتب دکان میفروشم کرد* (اخوان ثالث)
romangram.com | @romangraam