#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_81


حالت تهوع داشتم و دلم ميخواست همه چيز را بالا مياوردم...ميدوم سمت حمام...دل و روده ام بهم پيچ ميخورد...پاي توالت فرنگي مينشينم! دستم را تكيه ميدهم و سرم را به دست ميگيرم...

ميكشدم سمت خودش:

-ماهي..ماهي خوبي؟

خوب؟ خوب از نظر او چه بود؟ مگر زندگي كنار پدر مادرم چه بدي داشت؟ ارام بودم...ميخنديدم، اين خيلي مهم بود، ميخنديدم...فوقش بهم ميگفتن پير دختر...فوقش ميگفتند ترشيده...از اين فوق ها ميترسيدم...همه حرف بود. لب ميزنم:

-چه اشتباهي كردم.

هيچي بدتر از اين جمله نبود..اينكه يكروز به جايي برسي كه تمام راه هاي رفته ات را اشتباه بداني. زانو ميزند روبه رويم..صورتم را در دست ميگيرد، صورت داغم و چشمانم كه اب داشت و كمي تب:

-نه اشتباه نكردي ماهي...من اشتباه تو نيستم...من درسش ميكنم..همه چيزو درست ميكنم.

-توروقران وعده نده

تورو به جان عزيزت از اين كلمه وحشتناك استفاده نكن..وعده ميتونه همه چيزو بسازه ميتونه همه چيزو نابود كنه...

-ماهي..وعده نيست واقعيته...فقط اخرين مشكل من همين بود و همه چيزو حالا فهميدي...مهسا كاري نميتونه بكنه...همون يك ماه پيش چيزي كه ميخواستو بهش دادم...ما ديگه باهم كاري نداريم...

-ديگه باورت ندارم...

-ماهي..

-دفعه قبلم گفتي هيچي نيست كه ندونم..هر روز، دقيقا هر روز داره يه گندي در مياد...هرروز دارم بيشتر تو اين باتلاقي كه براي خودم درست كردم فرو ميرم. چرا با من اينكارو كردي اخه؟

-من ميخواستم با اومدن تو زندگي منم يه زندگي معمولي بشه..من تورو از قبل ميشناختم...ديد متفاوتي ازت داشتم، فكر ميكردم منطقي، صبوري، شرايطمو درك ميكني و كنارم ميموني..اما بعدش فهميدم خيلي ضعيف تر از اين حرفايي...

-اگر همه چيزايي كه گفتي رو بپذيرم منطقي ميشم؟ اينجوري قوي ام؟ پس خودم چي؟

صاف تو روي من ميگي ميخواستم طلاقت بدم كه بهت دست نزدم.

romangram.com | @romangraam