#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_80


-.من اون هيولايي كه فك ميكني نيستم.من فقط بدشانسي اوردم..

چشم ميبندم..بايد ريكاوري ميشدم..بايد همه شش ماه را از همه گذشته گه گرفته اش تفكيك ميكردم...دست ميگذارم روي شقيقه ام و توي صورتش زمزمه ميكنم:

-فقط بهم بگو تو اين شش ماه رابطتون...به تخت و اين كوفت و زهرمارم كشيد؟

فقط نگاهم ميكند و همين نگاه برايم كافي بود...

-معلومه كه كشيد...معلومه كه راضيت ميكرد...چرا من فكر ميكردم شش ماه و اينهمه مدت نجيبانه كنارم زندگي كردي؟ واقعا چرا اونقدر سادم؟

-تو فك ميكني براي من اسون گذشت؟ من با خودم ميجنگيدم، من از خودم شكست ميخوردم.

مهسا تهديدم ميكرد كه همه چيزو به محمود خان ميگه و اگر ميگفت همه چيز بهم ميريخت. من...من بهت دست نزدم كه راحتتر طلاقت بدم..كه تو حداقل چيزي رو از دست نداده باشي اين وسط.

-طلاقم بدي!؟

-اون يه فكر احمقانه بود كه ديگه الان برام معنايي نداره.الان ديگه نميترسم چيزي رو از دست بدم...درست يك ماه پيش محمود خان هرچيزي رو كه حقم بود به نامم كرد.

فقط ثروتش را ميديد؟

-محمود خان گفت هركيو بخواي جز مهسا...منم سه سال بود كه بامهسا بودم..تا اينكه بحث ارثو وسط كشيدو..من ثروتي كه حقم بودو به مهسا ترجيح دادم...اره عوضي بازي دراوردم اما ازش پشيمون نيستم..اين باعث شد پاي تو به زندگيم باز بشه...

-پاي من باز بشه؟ منم بدبخت كني؟ بخاطر پول...همش واسه اين پول لعنتي!

-همه چيزايي كه ميخواستم حقه من بود، انقدر راحت نگو فقط پول...من سر اين ثروت از خيلي چيزام گذشتم، از خانوادم، از زندگي كنارشون، از زندگي درست حسابي احساسيم، من صميمت برادرمو از دست دادم..مادرمو هشت ساله نديدم...اين ثروت منو از همه دنيا جدا كرد..حالا كه همه چيزمو از دست دادم اينو حقمه كه داشته باشم.

با بغض زمزمه ميكنم:

-بهم گفتي مالباختن از دل باختن بهتره.

-اگه پاي تو وسط باشه اره بهتره.

romangram.com | @romangraam