#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_79
صدايش ميرود بالاتر:
-در مورد هيچي نميتونم باهات حرف بزنم، هيچي موضوعي رو نميتونم باهات در ميون بذارم...چون شروع ميكني به گند زدن...انقدر سردي كه هر شبي كه عزم تغيير ميكردم تصميمو عوض ميكردي. يه جوري باهام رفتار ميكردي كه انگار متنفري. اره اون دفترچه بهترين بهانه بود..باهاش فقط خودمو گول ميزدم و منو شش ماه پشت خودش كشوند.
-حق نداشتي منو بازيچه خودت بكني.چرا باهاش ارتباط داشتي؟ چرا داري؟ چرا مجبوري؟
دستم را از پيراهنش ميكند و پرت ميكند كنار و فرياد ميكشد:
-چون بايد كاري ميكردم دهنشو ميبست.
من دقيقا خودم را انداخته بودم وسط يك زندگي كامل. زندگي كه زن داشت، همسر داشت مرد هم داشت...من دقيقا چه بودم من كه نه همسر بودم نه هيچي..من همان هيچي بودم.
مينشنيد روي تخت..سرش را به دست ميگيرد و زمزمه ميكند:
-اون اوايل تو به اندازه مهسا برام عزيز نبودي اما محترم چرا...
من چه احمق بودم كه دلم به احترام راضي شد.
-طلاق مهسا اجباري بود اما ازدواج با تو نه!
نميتونستم با كسي باشم كه دنبال ثروت من بود و قل
ب برادرم...مهسا همه چيزو باهم ميخواست!
مثل مرده ها لب ميزنم:
- تو كي هستي معين؟
romangram.com | @romangraam