#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_78


-از اينكه انقدر وقيحي كه راحت ازش حرف ميزني شاكيم...

دستش را ميكوبد روي ميز توالت و داد ميزند:

-بس كن توام ديگه.

تنم ميپرد و تابه حال صدايش را اينطور در اين خانه نشنيده بودم.

بالاخره يكروز همه چيز از يك درز كوچك و ناچيز ميزند بيرون، غذا از قابلمه سر ميرود من نبايد سر ميرفتم؟

داد ميكشم:

-شش ماهه كنار مني...به من هيچ اشتياقي نداري...يه دليل ابكي براي خودت و من رديف كردي...يه دفترچه مزخرف...اينا چيه معين؟ اين خزعبلات چيه؟

نيازاتو كجا برطرف ميكردي كه من برات حتي محضه يه...

-جني شدي! داري چرت و پرت ميگي.

پا ميكوبم:

-نشدم...انقدر بهم دروغ نگو معين...بگو كه تمام اين شش ماه با مهسا در ارتباط بودي.بگو...

.

يقه اش را ميگيرم:

-من نميخوام اوني باشم كه بين ادما ايستاده..من از اضافي بودن متنفرم.من از دوم شدن بيزارم. حرف بزن.

دستش را از هم باز ميكند، وقتي داد ميزد ترسناكترين موجود روي كره زمين ميشد، اين را همين امروز فهميدم:

-چي بگم؟ چي ميخواي بشنوي؟ اره باهاش رابطه داشتم...دارم..مجبورم! تو نميفهمي..يه ادم بي منطقي...فقط بلدي بري، تا كيش و كيشميش ميشه قهر ميكني، در و به تخته ميكوبي، دستتو ميذاري رو گوشت تا نشنوي!

romangram.com | @romangraam