#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_77


اسانسور باز ميشود و او صدايم ميكند قبل از رسيدنش در بسته ميشود...وقتي امدم همه جايم سالم بود حالا كه دارم ميروم دستم زخميست و روحم دارد خونريزي ميكند.

خودم را پرت ميكنم در خيابان و براي اولين ماشين دست تكان ميدهم.

ميداني دو چيز زمان نميشناسد..يكي دلتنگي يكي بدبختي...يهو ميبيني وسطش ايستاده اي. ومن درست در دايره بدبختي ايستاده بودم.

تا خود خانه براي خودم اشك ريختم و براي اينهمه طفيلي بودن..به محض رسيدن چمدانم را برداشتم و همه اشغالهايم را جمع كردم...

مادرم از غصه دق ميكرد حتما..و بابا كه شايد كارش را از دست ميداد! اينها واقعيت بود يا توهم؟

پيراهنم را مچاله ميكنم اوار ميشوم روي تخت، سرم را ميگذارم روي لباسهايم در چمدان و هاي هاي گريه ميكنم.خاك برسر ترسويت...بايد همينجا بماني و بپوسي.

صداي چرخش كليد در قفل ميامد و من كه اشكم را پاك ميكنم...روبه رويم ظاهر ميشود:

-اين چمدون چيه ماهدخت؟

پيراهن را از دستم ميكشد و پرت ميكند گوشه اتاق.

-اونجا چه اتفاقي افتاد؟

اشكم را با استينم پاك ميكنم و روبه رويش ميايستم:

-از همون موقع اي كه ازدواج كرديم با مهسا در ارتباط بودي نه؟

دستي به ته ريشش ميكشد:

-واي خدا دوباره مهسا...

-...

-ببينم ماهي دقيقا با چي مشكل داري؟ با اينكه قبلا زن داشتم يا اينكه اون زن مهسا بوده؟از كدومش شاكي؟

romangram.com | @romangraam