#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_74


از جايم ميپرم و چاقوي احمق كه گوشتم را تا استخوان نشانه ميگيرد. به سرعت سمت سينك ميروم و زير شير ميگيرم...از كشو جعبه چوبي كوچكي درمياورد..كنارم ميايستد.بوي عطرش به حدي تند بود كه با يك نفس تا ته مغزم رسوخ كرد. عطر اميخته به بوي سيگار.

-چيكار كردي مادمازل؟

وقتي ميگفت مادمازل دلم ميخواست بزنم دهنش را سرويس كنم.

بتادين را روي انگشت اش و لاشم ميريزد...

اشكم ميچكد و كيا كه سرش را بلند ميكند..چه عجب يكبار ان لبخند احمقانه روي لب و در چشمانش نبود:

-چرا گريه ميكني تو؟

از دست شماها...از دست نگاهتان...از دست همه چي! هم گريه دارم هم خستم.

باند را دور انگشتم ميپيچد:

-لاكشو..

و لبخند ميزند..لاك رنگ و رفته گلبهي ام را مسخره ميكرد.دستم را عقب ميكشم. بي تشكر كارد را ميشويم، تخته را برميدارم و پياز را خرد ميكنم...

-مادمازل...

چاقو را محكم روي تخته ميكوبم:

-من اسم دارم...

صدايش از بيخ گوشم ميامد:

-از مادمازل بدت مياد؟ بگم مادام؟ اخه تو هنوز مادام نشدي...

قلبم ميريزد...از كجا فهميده بود...اي تف به روت...اب دهانم را به سختي قورت ميدهم و نگاهش ميكنم..ابرو بالا مياندازد:

romangram.com | @romangraam