#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_73


عروسمون؟ مسخره...از حرف زدنش متنفر بودم! او كه ميدانست غذاي انروز را از رستوران اورده بودم..معين دستم را ميگيرد و دلم ميخواهد در اين لحظه بزنمش! او كاري نكرده بود اما ازش حرص داشتم..بايد ميكشتمش به جرم داشتن اين خانواده عجيب و غريب.

-قسمت نشد دستپختشو بخوريم اما محسن از هنر اشپزي دخترش كلي تعريف كرده.

مهسا پايش را مياندازد روي هم:

-خوب نهار امروز با ماهدخت خانوم...هوم؟ چطوره؟

نميدانم چه شد، همه با هم براي من تصميم گرفتند كه نهار امروزشان را درست كنم..

و من كه فقط ميخواستم از اين هواي الوده به نگاه كيا و مهسا فرار كنم.

به اشپزخانه ميروم و معين از خانومي كه درانجا بود خواست بيرون برود.

استينم را ميزنم بالا و دستم را ميشويم...دستم و همه جايم ميلرزيد:

-ماهي حوصلشو نداري ولش كن.

-برو محمود خان باهات كار داشت.

چند لحظه نگاهم ميكند و بعد بي حرف تركم ميكند.

منتظر بودم تنها شوم، به كانتر تكيه ميدهم...صداي خنده مهسا ميامد.لعبته لعنتي!

پيازي پوست ميكنم...دستم ميلرزيد و دلم ميخواست فرياد بزنم...من مهمان اين خانه بودم و به همين مسخرگي شدم كلفتشان. پشت دستم را ميگذارم روي پيشاني ام...پياز را پرت ميكنم در سينك و اشكم كه واقعا دست خودم نبود..

تحقيرم كرده بودند يا من زيادي حساسم؟ يك تعريف پوشيده در تحقير..نبود؟

بيني ام را با پشت دست پاك ميكنم ، تخته را پيدا نميكنم و روي همان كانتر شروع ميكنم به خرد كردن پياز.

-تخته پشت سرته...

romangram.com | @romangraam