#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_72
-ماهي رو ميبينم بوي پرتقال ميزنه زير دماغم.
اخم ميكنم بهش و او ميخندد...معين با كيا دست ميدهد و مهسا...اه كاش اينجا نبودي..از پله ها ميايد پايين و معين ميگويد:
-فقط من بهش ميگم ماهي.
اين ماهي خيلي براي معين مهم نبود...اسمش مهم بود! حاضر بودم صدايم ميكرد هوي اما بهم دروغ نميگفت.
مهسا تيشرت خردلي تنش كرده و جين جذب و يك بوت پشمي همرنگ لباسش...موهايش از من كوتاه تر بود و خوشرنگ و با معين كه دست ميدهد و دستشان كه خار ميشود در چشمم...بهم لبخند ميزند و فقط سر تكان ميدهد..همين!
كنار كيا مينشيند..همين اول راهي پشيمان بودم...كاش برميگشتيم!
مهسا با ان چشمان زيبايش نگاهم ميكرد...محمودخان حرف ميزد و من همه تنم در يك غريبگي عجيب پيچيده شده بود.
مهسا ايستاده بود روي من، دوپايي و من دلم ميخواست داد بزنم...منم هستم...منم اينجايم!
اما نميشد كه، عشق را نميشد مثل دوا بزور با قاشق چايي خوري به خورد ادميزاد داد...
بايد يكروز صبح ميديد كه چطور با چشم خواب الود برايش اب كرفس ميگيرم تا عاشقم شود...
-ماهدخت...محسن چطوره؟
بسختي نگاه از مهسا ميگيرم:
-بابام خوبن..سلام دارن!
-ميدوني كي تاحالاس نيومده اينجا؟ اين تخته نرد خاك خورده..
لبخند ميزنم و كلافه بودم از نگاه كيا...بدتر از مهسا خيره ام شده بود.
-محمود خان ميدوني عروسمون چه دستپختي داره؟
romangram.com | @romangraam