#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_71
ديوانه..ديوانه...
-نيستم!
-ولي بدت مياد.
كاش بدم ميامد...
-من از گناهك
ار بدم نمياد، از گناه بدم مياد.
و گناه تو اين است عزيزم كه وجود داري..
در اينه اسانسور شيشه اي كه درست وسط خانه درميامد خودم را نگاه ميكنم..خوب بودم...باور كن خوب بودم.
محمود خان نشسته روي صندلي منبت كاري شده اش و كيا كه روبه رويش و داشتند حرف ميزدند..چشمم اما دنبال يك نفر بود.
محمود خان با ديدن معين حرف كيا را قطع ميكند...فقط براي معين بلند ميشد فقط پيشاني زن معين را ميبوسيد.
محمود خان بازويم را ميفشارد:
-چطوري ماهدخت جان؟
لبخند نرمي ميزنم و جوابش را ميدهم...
كيا با ديدنم ابرو بالا مياندازد تا كمر خم ميشود:
-مادمازل...
دلم باهاش صاف نميشد...سلام كردم و او گفت:
romangram.com | @romangraam