#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_70
-بله؟
-مهسا و كيا هم اونجان...
اب دهانم را قورت ميدهم و پيراهنم را درمياورم و پشت ميكنم بهش:
-باشن.
-اگه اذيت ميشي نريم!
جوابش را نميدهم و مانتو طوسي ام را برميگردانم سر جايش و با وسواس شروع ميكنم به لباس پوشيدن. جلوي اينه مينشينم و چشمهاي ساده قهوه ايم را ارايش ميكنم...و بيني سربالايم كه عضو زيباي صورتم بود.
عطر ميزنم و به خودم نگاه ميكنم "ماهدخت تو خيلي بهتر از مهسايي"
پليور سرمه اي پوشيده و شلوار جين..بوي عطرش هم تا اينجا ميايد، كاش انقدر خوشتيپ نبود..
-بايد اينو بپذيري كه من خيلي جذابم!
پذيرفتم كه انقدر نگرانم.
سرتاپايم را از نظر ميگذراند، كاش بهم ميگفت از مهسا بهترم!
پشت چراغ قرمز مانده ايم..در دلم ميشمارم...اما هيچ زماني دقيقتر از انتظار نيست.
نگاهم ميكند..
-ماهي
صدايش بي نهايت ارام بود..برميگردم سمتش و او به چشمانم خيره شده...
-نميخوام از من متنفر باشي..
romangram.com | @romangraam