#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_67
بيتا ميگفت مردها پرستو اند..همه شان بالاخره يكروزي كوچ ميكنند..
راست ميگويد مردها كوچ ميكنند، يكسري با مرگ..يكسري هم از خانه ات..بي وفاترينشان هم كنارت ميماند اما از اغوشت كوچ ميكند..اين اخري..اه كاش بميرند اما از اغوش ادم كوچ نكنند.
اما بيتا نگفت زنها چه هستند..ولي من فكر ميكنم زنها اسمانند..چون پرستوها كوچ را از اسمان شروع ميكنند.
چقدر ميتوانستم بهار باشم تا از من كوچ نكند؟نشسته ام روبه روي پنجره اشپزخانه و به عبور ماشين ها نگاه ميكنم...ادمها...زنها..مردها...و..چشمم را روي جانوران عاشق ميبندم.
افتاب مستقيم ميزند در چشم كودك و عقلش نميرسد كه جايش را عوض كند به جايش يك چيز نامرئي را از جلوي چشمش كنار ميزند..پدرش دستش را ميگيرد و مياوردش در سايه..معين هم ميتوانست دست مرا بگيردو ببرد زير سايه خودش!
اما من اين سايه دوتايي را نميخواستم..اين سايه اي كه قبلا خرج كسي شده بود..اين معيني كه فقط ازم خوشش ميايد...
بچه شده بودم و دلم بهانه ميگرفت...دلم دوست داشته شدن ميخواست و معين فقط از من خوشش ميامد.
اگر حتي يك ماه پيش ازم خوشش ميامد با كله عاشقش ميشدم اما..زن داشت، عاشقش بود و حالا فقط از من خوشش ميايد.
اب كرفسش را ميگذارم روي ميز...و چاي سرد شده را مينوشم..
منهم چاي اين خانه بودم اما...از دهن افتاده ام..
سوييشرتش را مياندازد روي مبل و مينشيند روبه رويم..امروز دوش نگرفت!
-صبح بخير!
سر تكان ميدهم...به خيابان نگاه ميكنم و او كه صدايم ميزند:
-ماهي!
دستش را دراز كرده و نان تست اغشته به كره و مربا را سمتم نگهداشته...ازش ميگيرم و ميگذارم روي ميز و با ان لحن زمستاني كه دست خودم نبود ميگويم "مرسي"
romangram.com | @romangraam