#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_66
-ما تو قرن بيست و يكيم...مگه مطلقه بودن مريضيه ماهي؟ اين چه نگاه احمقانه ايه؟
من دروغ گفتم، مخفي كردم ميخوام كه ببخشيم اما..من نميدونم بايد چيكار كنم..
-همين..فقط كافيه هيچ كاري نكني...
-و تو بذاري بري. به همين راحتي؟
-نه حالا حالاها بايد تحملم كني...من از اون زناي احمق سنتي ام..از اونايي كه از طلاق و جدايي و اسم مطلقه و برگشتن به خونه پدر مادر ميترسم...از اينكه فك كنن تنها ثمره ازدواجشون مرجوعي شده ميترسم..ما از اولم از جنس هم نبوديم...تو تو قرن بيست و يكمي و من...
-همه چيزي كه در لحظه رفع شده رو داري خراب ميكني.
-هيچ چيزي درست نشده..يه حس فوق العاده خوب بهت داشتم، تا جايي كه قرار بود غرور و خجالت و همه اونچيزايي كه متعلق به قرن تو نيست رو بذارم كنار و ازت بخوام كه باهم رابطه داشته باشيم...همون روز كه برادرتو با خودت اوردي..اما از همون لحظه اي كه بهم گفتي مهسا همسر سابقت بود تمام احساسات مثبتم دود شد رفت هوا...حالا حس ميكنم رودست خوردم...
-چقدر ساده احساساتت از بين ميرن..
-اره چون متاسفانه با منطقم تصميم ميگيرم..
معين...يه چيزيو ياد گرفتم اينكه اگر نميتوني بعضي ادمارو عوض كني به خاطر اينه كه از جنسشون نيستي پس بهتره ازشون فاصله بگيري...البته منم دروغگوام مثل تو..من زيباترين دروغارو به خودم گفتم
ازش فاصله ميگيرم و زمزمه ميكنم:
-فقط يه مدت كاري به كارم نداشته باش!
ميخواستم پروانه شوم، بميرم و بعد پرواز كنم..
اما مگس شدم..روي ته مانده ادمها مينشينم و بعد ميپرم...
ميخواستم عاشق شوم اما فقط ازدواج كردم..
romangram.com | @romangraam