#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_65


مهسا...دليل بزرگتر از اين؟ ولي زمزمه كردم:

-عدم اعتماد!

-هيچ چيز ديگه اي وجود نداره..

بغض ميكنم..از مطلقه شدن خودم ميترسيدم و ادمهارا به خاطر اين ديد بد سرزنش ميكردم حالا خودم شده بودم جزوي از ان ادمها...ديگر به معين ان حس خوب را نداشتم..ياداوري اين قضيه ناراحتم ميكرد و اين دست خودم نبود..

-حتي يك لحظه ام رهام نميكنه...

-من ديگه بهش علاقه ندارم ماهي...

فكر ميكرد از علاقه اش ميترسم؟ اين فقط بخش كوچكي از دلخوري هاي من بود...كف دستش را ميگذارد روي گردنم و توي صورتم زمزمه ميكند:

-وقتي موهات ميريزه نميتوني كلاه گيسارو تحمل كني..تو يكبار موهاي واقعي رو تجربه كردي! عشقم همينه وقتي يكبار عاشق ميشي هوس بودن بقيه رو خيلي سريع تشخيص ميدي!

نخواستم بفهمم من عشق بودم و مهسا هوس يا بالعكس..

لبش را ميگذارد جايي ميان گونه و گوشم:

-فاصله بسه ماهي!

لباسش را چنگ ميزنم و او لبش را ميكشد روي صورتم:

-نميخوام تورم از دست بدم...

مينالم:

-بهم دروغ گفتي...حق انتخابو از من گرفتي...فكر ميكني اگر خبر داشتم زن داشتي باهات ازدواج ميكردم؟

صورتش را ميبرد عقب و نگاهم ميكند:

romangram.com | @romangraam