#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_64
-فراموش ميكني..
نيشخند ميزنم:
-خوش باوري..
-من باور نداشتم اما اتفاق افتاد و فراموش كردم.
-دنيا به باوراي ما اهميتي نميده.
ميايد رو به رويم ميايستد...موهايم را ميزند پشت گوشم..
-ماهي
ميخواهم ازش دورشوم كه نميگذارد و كمرم را محكم ميگيرد..قلبم زنگ ميزند اما من جوابش را نمي
دهم:
-هنوزم فكر ميكني جنمشو ندارم؟
-ديگه به دردم نميخوره!
-من زندگي احساسيمو فداي ثروت كردم..اما الان ازش پشيمون نيستم.
نفهميدم منظورش چه بود...اما نميخواستم ديگر خرش شوم...او كه نميدانست من چقدر پفكي و شلم و دلم با يك لمس ساده گند ميزند به خودش..ازش ميخواستم فاصله بگيرم اما نگذاشت:
-ديگه چه دليلي وجود داره براي اينكه بذارم بري؟
romangram.com | @romangraam