#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_68
-دو هفتست خونه محمود خان نرفتيم.
به دستانش نگاه ميكنم و حلقه ساده..چقدر به دستش ميامد...
-مياي؟
فكر ميكرد براي لجبازي با او خانه پدربزرگش نميرفتم؟ فكر ميكرد بچه ام؟ به دستش نگاه ميكنم و با حلقه ام بازي ميكنم و "ميام" ام زيادي اهسته بود.
دستش را ميگذارد روي دستم:
-اينكارو نكن.
چكاري؟ اينكه حلقه ام را درمياورم و ميگذارم سر جايش؟
ته چايم را ميريزم در سينك و بي انكه فنجان را بشويم سمت اتاق ميروم...
از ان جمعه تا اين جمعه صبحها همين شكلي بود و حتي ساكتتر...و او كه ميرفت تا غروب و شامش را روي ميز ميچيدم و خيلي زود خودم را به خواب ميزدم..از جمعه هفته پيش فكر ميكردم اگر اوضاع همينطور بماند دق ميكنم..اوضاع همينطور ماند و من دق نكردم..زندگي همين است و ما همه، روزهايي داريم كه تا مرز خودكشي ميرويم اما لحظه اخر تيغ را مياندازيم..اين روزها هم ميگذرد.
تخت را مرتب ميكنم و مينشينم جلوي اينه و موهاي خيسم را گيس ميكنم...به چهارچوب تكيه داده و نگاهم ميكند:
-سرما ميخوري.
ميايد كنارم مينشيند..به نيمرخم نگاه ميكند و من كه از رو نميروم:
-ماهي من تا دو روز ديگه بايد برم..
ناخداگاه برميگردم سمتش...و موي بافته شده ام از دستم خارج ميشود...بدون اينكه بپرسم خودش جواب سوال نگاهم را ميدهد:
-كيا ميخواد بمونه...به هيچ كدوممون نگفت كارشو كرده كه براي هميشه بمونه...من بايد برم و كاراي مامانو سر و سامون بدم.
نگفتم چرا خود كيا نميرود، فقط حس كردم با تمام دلخوري ها اگر برود دلم برايش تنگ ميشود.
romangram.com | @romangraam