#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_63
-اه انقدر ناشيانه از زيرش در نرو حداقل ماهي..حس احمق بودن بهم دست ميده.
-برام مهم نيست باور كني يا نه..همونطوري كه خوب بلدي دروغ بگي، تو قضاوت كردنم ماهري! اون دفترچه مال بيتا بود...حتي اگر كسي رو دوست داشتم و با تو ازدواج كردم كه نداشتم، اين از گناه تو كم نميكنه معين...پس بيخودي با اين رفتارا سعي نكن گناه نكرده منو بزرگتر از خودت جلوه بدي...
-چرا بايد اون دفترچه دست تو باشه؟
-فقط كافي بود بهم بگي...بيتا اونو داده بود من نگهدارم براش..
دو دستش را به كمر ميگيرد و به جايي مثل پايه مبل خيره ميشود...او فكرش پيش دفترچه بود و من تمام مغزم از زخمي به نام مهسا خونريزي داشت..انگار همه شش ماه نخواستنم در نظرم بي اهميت ميامد و معين..زن داشت..همسرم قبلا زن داشت و ازم مخفي كرده بود...و حالا ملاقاتش ميكرد...برادر شوهرم مثل يك ادم اضافه بامن برخورد ميكرد و بودنم را اجباري ميدانستند...اينها داشت ديوانه ام ميكرد.
زمزمه ميكند:
-هيچ وقت رابطمونو درك نميكردم...بعضي وقتا دوست بوديم، بعضي وقتا بيشتر از يه دوست و بيشتر اوقات واست يه غريبه..
-من هيچ وقت واسه غريبه ها انقدر اهميت قائل نميشم!
-كاش باهام حرف ميزدي.
-كاش تو همون روز اول ميگفتي كه قبلا زن داشتي...
-نگفتن بهتر از نصفه گفتنه.
-مگه چي ديگه وجود داره كه بايد بدونم؟
چند لحظه نگاهم ميكند و چيزي نميگويد...با تاخير زمزمه ميكند:
-زمان همه چيزو درست ميكنه..
-اون چيزي كه زمان درستش ميكنه خراشه..نه زخم! زندگي ما زخمي شده، گمون نكنم حالا حالا ها خوب بشه!
او نمفهميد تن من زخمي بود..و تنه اين رابطه!
romangram.com | @romangraam