#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_62
-مشكل؟ معلومه كه داشتي..همونطوري كه تو از دروغ متنفري منم از رابطه اي كه زنم فكرش جاي ديگه باشه متنفررررم! اين مشكل تو بود..
داد ميزد؟ منم دلم ميخواست داد بزنم...خسته بودم از اين سكوت وحشتناك شش ماهه:
-داري دست پيشو ميگيري كه پس نيافتي؟ فكرم پيش كي باشه؟ پيش مهسا حتما...
و ميخندم و ادامه ميدهم:
-بهانه ات واقعا مسخره بود...من تو عمر ٢٨ سالم با هيچ مردي غير تو از رابطه نداشتم...حداقل بهانه هاي بهتري مياوردي..فكرم پيش كي باشه معين؟
و او كه داد ميزند:
-پيش اون استاد دانشگاه لعنتيت! از دروغ متنفري؟ مثل اينكه فقط از شنيدنش متنفري...بس كن توروخدا..اون دفترچتو خوندم با همه اون خزعبلاتي كه توش نوشتي..
صدايش ميرود بالاتر و ميزند تخت سينه اش:
-حتي وقتي به من بله دادي فكرت پيش اون بود...متاسفانه دير متوجهش شدم، چون شب عروسيمون اون شر و ورارو خوندم..وگرنه تمومش ميكردم اما ميترسيدم ضربه بخوري..نميخواستم با نزديك شدن بهت اذيتت كنم...اما تو واقعا بي چشم و رويي ماهي!
ناباورانه بهش نگاه ميكنم...به چشمانش كه بشدت تاريك و تيره شده و سينه اش كه بالا پايين ميشد:
-معين..
-ديگه بابت چيزايي كه تقصير من نيست ازت معذرت خواهي نميكنم...فكر ميكردم ميفهمي..
-اون دفترچه كجاست؟
نيشخند ميزند:
-برات خيلي مهمه؟ متاسفم چون سوزوندمش! خوندن هرخطش حالمو بهم ميزد...
-اون دفترچه مال من نبود!
romangram.com | @romangraam