#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_61


-تو فقط اينو باور كن كه ازدواجمون اجباري نبوده..

باز دستم را ميگذارم روي دهانم تا لرزش لبم را نبيند:

-باور اينم نميتونه ارومم كنه...

روي مبل مينشينم...به پاهايم خيره ميشوم و تو هم روبه رويم...

-تمام اين شش ماهي رو كه كنارم بودي تو فكر زن سابقت بودي...

-نه نبودم ماهي..نبودم! مهسا اوني نبود كه ميخواستم...باور كن از همون روز اول ازت خوشم ميومد...

اينجوري از چيزها خوشش ميامد؟ مثلا لباسي كه دوست داشت را نميخريد؟ غذاي مورد علاقه اش را نميخورد؟ و با همسري كه ازش خوشش ميامد نميخوابيد؟

پاهايم را تكان ميدهم و قلبم كه در خودش مچاله شده بود...

-حالم از دروغ بهم ميخوره..

سرش را با تاسف تكان ميدهد:

-ميدوني ماهي مشكلت اينه فقط اشتباهات منو ميبيني.تقصير توام نيست واسه من زيادي رو بوده! اما من تمام شش ماه ازت چيزي نخواستم...ملاحظتو كردم..

پوزخند ميزنم:

-تازه ملاحظمو كردي؟ ممنونم واقعا.

چانه ام را با حالت تاسف تكان ميدهم و با خودم زمزمه ميكنم:

-چقدر ازخودم نااميد بودم..فكر ميكردم مشكلي دارم كه هرشب پشتتو ميكني بهم و ميخوابي...چقدر خودمو كنار زناي ديگه تحقير ميكردم و كم ميدونستم.

ناباورانه نگاهم ميكند و صدايش ميرود بالا:

romangram.com | @romangraam