#مردی_که_میشناسم_پارت_244
دستان طاهر از پشت سرش بالا آمد و در حال باز کردن ساعتش قدمی جلو میگذاشت که مستانه دکمه ی بعدی را باز کرد. طاهر به سمت کنسول هدایتش کرد و ساعتش را روی آن گذاشت که مستانه دکمه ی بعدی را هم باز کرد.
طاهر دست روی دستش گذاشت. لبهایش را به خط چانه اش رساند.
چشم بست و خود را به دستان طاهر سپرد. تا به اینجا همراهش پیش آمده بود تا به طاهر ثابت کند بچه نیست. با تمام ترسی که از این لحظات داشت. با تمام ترسی که از تمام آنچه می توانست اتفاق بیفتد داشت اما تمام شجاعتش را جمع کرده بود تا ذهنیت طاهر را در مورد خود تغییر دهد.
طاهر که آخرین دکمه ی خود را باز کرد، دست روی سینه ی طاهر گذاشت و دو طرف پیراهنش را گرفت و از روی شانه هایش کنار زد.
طاهر دستانش را عقب کشید و خود پیراهنش را از تن کند.
بازوی مستانه را گرفت و به سمت تخت کشید. عقب عقب قدم برداشت و با برخورد ساق پایش به تخت دست مستانه را هم گرفت و روی تخت رها شد. مستانه هم به دنبالش رها شد و هین بلندش در بوسه ی پر شور طاهر گم شد.
دست طاهر کت صورتی اش را عقب زد و از تنش بیرون کشید. گر گرفت. چشمان طاهر روی تنش حرکت میکرد که گر گرفت. لب گزید و طاهر با خیره شدن به چشمانش لبخند زد. سرش را بالا کشید و دستش را به صورتش رساند. گونه اش را نوازش کرد و با مهربانی لبخند زد.
خجل سر به زیر انداخت. طاهر دست زیر چانه اش برد و مجبورش کرد در چشمانش خیره شود. با چشمکی نگاهش کرد.
شرم زده خم شد و خود را در آغوشش پنهان کرد.
طاهر بین بازوانش حبسش کرد و چرخ زد. نگاهش را روی صورتش چرخاند و لبخند زد.
سرش که نرمی و لطفات پارچه ی رو تختی را لمس کرد چشم گشود. چشمان مهربان طاهر خیره اش بود.
طاهر دست بالا آورد. انگشتان طاهر نوازش وار بین موهای پخش شده اش روی تخت به حرکت در آمد.
چشم بست.
طاهر زمزمه کرد: چقدر دلم برای موهات تنگ شده بود.
چشم باز کرد. از نگاه خیره ی طاهر غرق در خوشی بود. زمزمه کرد: برای موهام یا بافتنشون؟
طاهر کنجکاو و گیج نگاهش کرد.
لبهایش خندید: آخرین نامم و حضوری دریافت کردم...
طاهر عقب کشید: نامه ها دستت می رسید؟
دستش را به پهلوی طاهر رساند و گفت: همش و یه دفعه ای پیدا کردم. شب عروسی بابا...
ابروان طاهر بالا رفت و با ناباوری گفت: وَلی ازدواج کرده؟
romangram.com | @romangram_com