#مردی_که_میشناسم_پارت_245

خندید: با همونی که تو میخواستی؟

چشمان طاهر گرد شد: میرزایی؟ نه!

سرش را بلند کرد. طاهر روی تخت نشست و بازویش را کشید. خود را پشت سر مستانه کشید و در حال بافت زدن موهایش گفت: کی ازدواج کردن؟

-:یک ماهی میشه... طاهر آخرین بافت را که به موهایش زد سر خم کرد. بوسه ای روی شانه اش نشاند. بوسه ی بعدی را به سمت گردنش زد. بوسه ی بعدی...

از قلقلک خندید و سرش را کج کرد.

طاهر خندید و دستانش را به دورش حلقه زد و به خود فشردش.

خندید و دستانش را به دور بازوان طاهر حلقه کرد و گفت: تو این سالها خیلی اتفاق افتاده...

طاهر لاله ی گوشش را بوسید: کلی فرصت داریم. همش و گوش میدم. مخصوصا اون قسمتایی که مربوط به شماست خانم دکتر.

خود را عقب کشید. روی بازوی طاهر رها شد و خیره به صورت طاهر که نگاهش میکرد گفت: اینجا دانشگاه پزشکی هست؟

-:تا اونجا که من اطلاع دارم یه کشوره... حالا اینکه دانشگاه داره یا نه رو باید بریم بپرسیم.

دستش را بلند کرد و مشتی حواله ی بازوی طاهر کرد. طاهر خندید. خم شد روی صورتش و لبهایش را کوتاه بوسید: خب دختر خوب توی کشور به این بزرگی مگه میشه دانشگاه نباشه؟ اینجا این همه دکتر از آسمون که پایین نمی افتن.

دستانش را به دور گردن طاهر حلقه زد و به سیاهی چشمانش خیره شد: دوست دارم...

طاهر موهای روی پیشانی اش را عقب زد: عاشقتم.

چشم بست. نریمان در ذهنش پررنگ بود اما هرگز نمیتوانست با نریمان این لحظات را تجربه کند وقتی تمام ذهنش پر بود از طاهر... وقتی برمیگشت با نریمان صحبت میکرد.

طاهر دستش را به دست گرفت: میخوام شاد باشی...

چشم گشود و آرام لب زد: هستم.



پایان



romangram.com | @romangram_com