#مردی_که_میشناسم_پارت_243
با وجود داغ شدن گونه هایش و گل انداختنشان سر بلند کرد و گفت: من دیگه بچه نیستم ندونم چی میخوام.
-:تو با اون شیطنت ها یادم نمیاد بچه بوده باشی.
قدمی عقب گذاشت و باعث شد گره دستانش باز شود. به طاهری که فاصله گرفته بود با اخم نگاه کرد. طاهر دستی به صورتش کشید و گفت: مستانه الان نه... اگه بیای نزدیک تر نمیدونم آخرش بکجا ختم میشه. نمیتونم هیچ چی رو تضمین کنم. بهتره بریم غذامون و بخوریم.
به سمت سالن قدم برداشت و شالی را هم که خود روی مبل انداخته بود برداشت و وارد سالن شد. به دنبالش قدم برداشت. از اینکه طاهر هنوز هم پسش می زد ناراحت بود. طاهر همیشه در برابرش خودداری میکرد.
با بغض گفت: هنوزم ازم فرار میکنی؟
طاهر درست در ورودی ایستاد و به سمتش برگشت: منظورت چیه؟
-:هنوزم من و بچه میبینی؟
-:بزرگ شدن و توی این چیزا میبینی؟
سرش را به طرفین تکان داد: تو پس نزده شدن از طرف تو میبینم. تو اینکه از طرف تو هم خواسته بشم میبینم. دلم میخواد بخاطرم بی تاب بشی... دلم میخواد فراموش کنی که هوام و داشته باشی. میخوام باور کنی من میتونم از پس خودم بربیام. میتونم برای خودم تصمیم بگیرم. حالا دیگه میتونم بد و خوب و تشخیص بدم. میتونم چیزی که میخوام و بدست بیارم. لازم نیست تو جای من تصمیم بگیری. لازم نیست تو و بابام و جام تصمیم بگیرین که تو نباشی. که چی برام خوبه... چی برام بده... من خودم تصمیم گرفتم اینجا باشم. من تصمیم گرفتم و برای بدست آوردن آدرست خودم و به در و دیوار کوبیدم. پنج سال... هرجایی که فکر میکردم میتونم یه نشونی ازت پیدا کنم و گشتم... اون موقع...
نفسی تازه کرد: برام چیکار کردی طاهر؟ جز اینکه همیشه ادعا کنی مراقبمی چیکار کردی؟ جز اینکه همیشه بخاطر من پا پس بکشی؟
اشک هایش سرازیر شد. سر چرخاند و به سمت دیوارک قدم برمی داشت که بازویش کشیده شد و قبل از اینکه بخود بیاید به دیوار ما بین اتاق خواب و سالن برخورد کرد و درد در سرش پیچید اما قبل از اینکه بتواند حواسش را جمع کند لبهای طاهر لبهایش را به کام گرفت.
اشک هایش خشک شد. چنان غافلگیر شده بود که به سختی توانست بینی اش را بالا بکشد. دستش روی پهلوی طاهر نشست و به عقب هلش داد. طاهر با اخمی که بین ابروانش نشسته بود کمی فاصله گرفت. به محض دور شدن طاهر دو نفس عمیق پی در پی کشید.
طاهر کلافه دستی بین موهایش کشید و گفت: دیدی نمیتونی... بیخودی بالا پایین میپری اما وقتی به عمل میرسه از پسش برنمیای مستانه. اذیت نکن. بزار آروم آروم پیش بریم.
تکیه اش را از دیوار برداشت. دستانش را غیرمنتظره به دور گردن طاهر حلقه زد و خود را بالا کشید و لبهایش را کوتاه بوسید و گفت: من فقط چون عفونت گلو و بینی دارم نتونستم نفس بکشم.
نفس عمیقی کشید و لبهایش را روی لبهای طاهر گذاشت و سعی کرد سرش را پایین بکشد. به چشمان متعجب طاهر خیره شد و چشم بست. تا حلقه شدن دستان طاهر به دور کمرش صبر کرد.
دستان طاهر به دور کمرش حلقه شد و بالا کشیدش. دست روی پاهایش کشید و مجبورش کرد پاهایش را به دورش حلقه بزند.
لبهایش را به سمت چانه اش کج کرد. سر طاهر هم کج شد و جفت لبهایش را بین لبهایش گرفت.
طاهر قدم برداشت. پا به درون اتاق خواب گذاشت و چرخ زد و تکیه اش را به دیوار شیشه ای داد و دستانش را از دور کمرش جدا کرد.
لبهایش را از لبهای طاهر جدا کرد و لبهای طاهر بوسه زنان تا روی چشمانش بالا آمد. چشمانش را بوسید و سرش را عقب کشید. خیره به چشمانش لبخند زد.
دستانش را به دکمه های پیراهن طاهر رساند. سر طاهر به سمتش خم شد.
قدمی جلو گذاشت و در حالی که لبهایش را به لبهای طاهر می رساند اولین دکمه را باز کرد.
romangram.com | @romangram_com