#مردی_که_میشناسم_پارت_241

طاهر خندید و به سمت راهرو راه افتاد. پا به راهرو گذاشت. چشم از سرویس حمام و دستشویی که در ابتدای ورودی راهرو قرار داشت گرفت و به اتاقی که ته راهرو خودنمایی میکرد وارد شد. باز هم همان دو دیوار و تصویری از آسمان شب و ستاره ها... این اتاق خواب را با رو تختی سفید و دیوارهای یک رنگ سفیدش دوست نداشت. زیادی سفید بود.

جز تابلوی رنگا رنگ روی دیوار همه چیز قهوه ای و طلایی و سفید بود.

آرام روی ایوان قدم برداشت و دوباره روبروی سالن اصلی ایستاد. پشت به ویوی پیش رویش به سمت آشپزخانه برگشت و به طاهری که در آشپزخانه قدم می زد خیره شد. باورش نمی شد الان در این لحظه اینجا باشد. هنوز هم باورش نمی شد. گویا خواب می دید... هیجان زده بود. قلبش در سینه می کوبید.

شال را از سر باز کرد و روی سرویس مبلمان چرم انداخت. طاهر به سمتش می آمد و در حال صحبت با گوشی تلفن بود. پا به ایوان گذاشت و گوشی را به سمتش گرفت: وَلی...

لبخندی زد و گوشی را گرفت. به گوش چسباند. طاهر شالش را از روی مبل برداشت و به بینی نزدیک کرد. لبخندی به رویش زد و گفت: الو...

-:مستانه؟

طاهر لبخندی به رویش زد و با چشمکی آمد به سمت سالن برگردد که دستش را گرفت. طاهر ایستاد و به سمتش برگشت. دست طاهر را بالا آورد و به دستبندی که خود برای طاهر خریده بود خیره شد و در گوشی گفت: سلام...

-:کجایی تو؟ نمیگی نگران میشم؟ یه زنگ نمیزنی بمن از نگرانی درم بیاری؟

دست نوازشش را روی دستبند کشید. طاهر دستش را گرفت و به لب برد.

وَلی ادامه داد: دیدیش و به کل فراموشم کردی؟

لبخند زد: ببخشید... وقت نشد.

-:اگه قرار باشه اینطوری پیش بری میام برت میگردونم.

خود را جلو کشید و صورتش را در چند سانتی سینه ی طاهر متوقف کرد. طاهر تنها خیره اش بود. دستش را روی قلب طاهر گذاشت و چشم بست: تکرار نمیشه.

وَلی غرید: راحت رسیدی؟ مشکلی که نداری؟ شب کجا میمونی؟

دستش را کمی عقب کشید و بوسه ای روی سینه ی طاهر زد و در گوشی گفت: مشکلی نیست. از پس همه چی برمیام. اگه مشکلی باشه بهتون میگم. خونه ی طاهر بزرگه... خیلی هم خوشگله.

سینه ی طاهر بالا و پایین رفت و چشم بست.

وَلی نفسش را فوت کرد و کلافه گفت: حالا خوشحالی؟

لبخند شیطنت باری روی لبهایش نشست. دستش را بالا کشید و پشت گردن طاهر فرستاد و به وَلی پاسخ داد: خیلی...

-:پشیمون نمیشی؟

فشار دستش را بیشتر کرد و گردن طاهر را پایین کشید. طاهر چشم باز کرد و در سکوت سرش را به طرفین تکان داد.

با شیطنت ابروانش را بالا انداخت و گفت: بابا من راضی ام.

romangram.com | @romangram_com