#مردی_که_میشناسم_پارت_240
دستان مستانه به دور کمرش حلقه شد. چشم بست و گوش به نفس های آرام مستانه کنار گوشش سپرد. بی توجه به کف زدن های حاضرین سالن... بی توجه به سر و صداهای بلند شده...
کنار گوشش گفت: یبار دیگه اینطوری اذیتم کنی نمی بخشمت... هیچوقت خودت و ازم قایم نکن.
***
طاهر در را باز کرد و عقب کشید: بفرمایید...
از در قهوه ای بزرگ پیش روی گذشت و پا به درون خانه گذاشت. با اولین قدمش نور به خانه دوید و روشنایی همه جای آن را فرا گرفت. متعجب به سمت طاهر برگشت و طاهر خندید: نور اتوماتیکه...
خندید و دوباره به سمت خانه برگشت. چند قدمی به جلو برداشت و صدای بسته شدن در خانه بلند شد و طاهر گفت: به خونه محقر من خوش اومدی...
نگاهش را به تصویر آسمان شب روبرویش که از شیشه های بزرگ مقابلش قابل دید دوخت. چشمش در سالن بزرگ چرخ خورد که میز غذاخوری بزرگی را در گوشه ی سمت چپ سالن جلوی کنسول قهوه ای به تصویر می کشید. با فاصله ی کمی از میز غذاخوری در سمت راست آنها مبلمان و روی عسلی هایش چراغ ها بزرگی قرار داشت. روی پاشنه ی پا چرخید. آشپزخانه سمتش راستش قرار داشت. نگاهش را گرداند و از بوفه ی بزرگ کنار مبلمان چسبیده به دیوار سمت چپ سالن گرفت و به اتاق خوابی که خودنمایی میکرد دوخت.
طاهر سری کج کرد: خوشت اومد؟
دست به دهانش برد: اگه اینجا محقره که پس خونه ی ما میشه لونه...
دست طاهر روی لبهایش نشست: ششش...
کمی فاصله گرفت و دسته ی چمدانش را گرفت و به راه افتاد. چمدان را جلوی کنسولی که سمت چپشان درست در چند قدمی اش قرار داشت و متوجهش نشده بود قرار داد و گفت: چی دوست داری برای شام بخوری؟
دستانش را در هم گره زد و تنش را تاب داد: مقلوبه...
طاهر متعجب در ورودی آشپزخانه به سمتش برگشت: شوخی میکنی؟
سرش را به طرفین تکان داد: دلم فقط اون و میخواد.
طاهر لبخند مهربانی زد: الان ترتیبش و میدم.
پا به آشپزخانه گذاشت و اشاره ای به اتاق خواب و راهرویی که در سمت چپ خانه پشت میز غذاخوری قرار داشت زد: اگه بخوای میتونی تو اتاق خواب من بمونی یا اون اتاق این طرفی... خودت هر دوتا رو ببین و هر کدوم و دوست داری انتخاب کن.
لبخندی زد و به راه افتاد. به سمت شیشه های روبرویش رفت. در شیشه ای را عقب کشید و پا به ایوان گذاشت و به پایین چشم دوخت. به آدم هایی که از این بالا بسیار کوچک به چشم می رسیدند. به خانه هایی که دیگر بزرگ نبودند. به شهری که پر از نور بود. در کنار دیوارک کوتاه که با شیشه بلندتر شده بود به راه افتاد. با عبور از سالن به اتاق خواب رسید. از کنار دو مبل و میز ما بین آنها گذشت. نگاهی به لاوست قهوه ای انداخت و تقریبا ساختمان را دور زد و از سمت چپ ایوان پا به درون اتاق خواب گذاشت. اتاق خوابی که دو دیوارش کاملا از شیشه بودند با آن آینه ی بزرگ قاب قهوه ای بالای تخت و تخت بزرگش با رو تختی نارنجی و بنفش حسابی در اتاق خودنمایی میکرد.
دست به کمر در برابر تخت ایستاد.
صدای طاهر را شنید که گفت: انتخاب کردی؟
پا از اتاق خواب که ورودی اش از داخل خانه به روبروی آشپزخانه باز می شد گذاشت و گفت: هنوز اولی و دیدم.
romangram.com | @romangram_com